حرف دل روزي که به دنيا آمدم صدايي در گوشم طنين افکند که تا اخر عمر با من خواهد ماند! گفتم کيستي؟ گفت : غم . خيال ميکردم غم نام عروسکي است که ميتوان با آن بازي کرد. ولي حالا فهميدم که :
+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت21:12توسط سیاوش |
|
چون اشکی افتادم به راحت در جوانی چون آهی پیچیدم به دشت زندگانی اما تو رفتی مانده ام تنهای تنها ناامید و خسته هرجا.... لبخندت هر شب در خیالم می تراود چشم تو شعر آشنایی می سراید در قلبم آیا شعله ای از عشق دیرین مانده برجا!!!! من بهاران را در تو می جویم قصه ی دل را با تو میگویم ماندم تنها........ می روم بی تو مرغک زیبا کی دگر سازیم آشیان بر جا بازآ بازآ................
+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت21:9توسط سیاوش |
|
+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت21:8توسط سیاوش |
|
About
نفس اگر توان نداد مرا دوباره جان نداد.به این همیشه ناتمام زمان اگر امان نداد.تو جان من باش و بگو زبان من باش و بگو.بر سر گلدسته ی عشق اذان من باش و بگو.بگو که مثل من کسی به پای عشق سر نداد