تبليغاتX
۩۞۩●•▪فریاد بی صدا▪•●۩۞۩


۩۞۩●•▪فریاد بی صدا▪•●۩۞۩

عاشقانه.شعر و عکس

 
 
باز هم ثانيه ها اسم تو را جار زدند
ودقايق همه امشب به تو تکرار زدند
ساعت و فاصله و يادتو و عاطفه ها
به هواي دل تو در دل من تار زدند
و فداي شب شعرم و به چشمان تو هم
همه ي خاطره ها پرچم بيدار زدند
و سکوتي که در اين عقربه ها مي چرخند
نکند در دل تو اسم مرا دار زدند

نکند در دل تو اسم مرا دار زدند ...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت21:58توسط سیاوش | |

دو قلب عاشق

در مشرق عشق دشت خورشيد تويي

در باغ اميد نگاه  ياس اميد تويييييييييي

در بين هزارپونه انكس كه مرا

چون روح نسيم زود فهميد تويي

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت21:53توسط سیاوش | |

عطش لبای سرخت

حس مبهم توی ذهنت

مهر جاودان توی قلبت

قطره اشکم توی چشمات

من طلوع یه زمستون

غروب یه بهارم

عزیزم واسه تو دوست دارم خیلی کمه

تو قشنگترین کلامی

کاش میشد گفت و شنیدت

عزیزم اینو میگم بدونی واسه همیشه

توی قلبم میمونی تا همیشه

هیچ کسم نمی تونه جا تو بگیره

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت21:49توسط سیاوش | |

تو که عشق تو ویرونی ندیدی

شب سر در گریبونی ندیدی

نمیدونی چه دردی داره دوری

تو که رنگ پریشونی ندیدی

عزیز جونم . عزیز جونم

غم عشق تو کم نیست

سوای عشق تو هر غم که غم نیست

گله کردی چرا می نالم از درد

دیگه این ناله ها دست خودم نیست

چنان عاشق چنان دیوونه حالم

که میخوام از تو از دل بنالم

هنوزم با همین دیوونه حالی

یه رنگم صادقم صافم زلالم

 

                                                       سلطان عشق

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت21:47توسط سیاوش | |

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت21:38توسط سیاوش | |

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت21:37توسط سیاوش | |

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت21:36توسط سیاوش | |

پس از آن غروب رفتن ، اولین طلوع من باش

من رسیدم رو به آخر ، تو بیا شروع من باش

شب و از قصه جدا کن ، چکه کن رو باورمن

خط بکش رو جای پای گریه های آخر من

اسم تو ببخش به لبهام ، بی تو خالیه نفسهام

خط بکش رو باور من ، زیر سایبون دستام

خواب سبز رازقی باش ، عاشق همیشگی باش

خسته ام از تلخی شب ، تو طلوع زندگیم باش

من پر از حرف سکوتم ، خالیم رو به سقوطم

بی تو و آبی عشقه ، تشنه ام کویر لوتم

نمی خوام آشفته باشم ، آرزوی خفته باشم

تو نذار آخر قصه ، حرفمو نگفته باشم

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت21:35توسط سیاوش | |

هنوز گوشم از گفتگوی بی گریه مان گرم بود !

از جایم بلند شدم ،

پنجره را باز کردم

و دیدم زندگی هم هراز گاهی زیباست !

شنیدم که کلاغ دیوار نشین حیاط

چه صدای قشنگی دارد !

فهمیدم که بیهوده به جنون مجنون می خندیدم !

فهمیدم که عشق ،

آسمان روشنی دارد !

روبه روی عکس سیاه و سفید تو ایستادم ،

دستهایم را به وسعت « دوستت می دارم !» باز کردم ،

و جهان را در آغوش گرفتم !

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت21:34توسط سیاوش | |

ما دو تا دیونه هم هستیم َ  عاشق هم  مجنون همدیگه من و غوغا اگر چه از هم دوریم ولی کنار دل هم آشیونه داریم ما عاشق هم نیستیم چون عشق برای  آنچه میان ماست کمه ....ما دیونه همیم بلکه همدیگرو میپرستیم دیوانه وار عاشق همیم از دو دنیای مختلف اما تو یک هوا نفس میکشیم

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت14:0توسط سیاوش | |