تبليغاتX
۩۞۩●•▪فریاد بی صدا▪•●۩۞۩


۩۞۩●•▪فریاد بی صدا▪•●۩۞۩

عاشقانه.شعر و عکس

 

majid20te20

این شعر هم از کتاب مثل هیچ کس باز هم از مریم حیدر زاده

نام تو را آورده ام دارم عبادت می کنم

گرد نگاهت گشته ام دارم عبادت می کنم

دیتت به دست دیگری از این گذشته کار من

اما نمی دانم چرا دارم حسادت  می کنم

گفتی دلم را بعد از این دست کس دیگر دهم

شاید تو با خود گفته ای دارم اطاعت می کنم

من عاشق چشم توام تو مبتلای دیگری

دارم به تقدیر خودم چندیست عادت می کنم

تو التماسم می کنی جوری فراموشت کنم

با التماس اما تو را به خانه دعوت می کنم

گفتی محبت کن برو،باشد خدا حافظ ولی

رفتم که تو بتور کنی دارم محبت می کنم

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت11:14توسط سیاوش | |

یه شب تو پاییز که غمت سر به سر دل می ذاره

سیاوش همون کسی که بیشتر از همه دوستت داره

 

+نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت11:12توسط سیاوش | |

 

شب داشتم توي خيابان هاي شهر عشق قدم مي زدم،

گذارم افتاد به قبرستان عشق،

خيلي تعجب کردم تا چشم کار مي کرد قبر بود .

پيش خودم گفتم يعني اين قدر قلب شکسته وجود داره ؟؟

همين طور که مي رفتم متوجه يک دل شدم

انگار تازه خاک شده بود .

جلو رفتم و ديدم روي سنگ قبر چند تا برگ افتاده ،

کنار قبر نشستم و براش دعا کردم،

وقتي برگ ها را کنار زدم ديدم ....

...

اون دل همون کسي بود که باعث شده بود

دل من خيلي پيش ها بميره...

+نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت11:10توسط سیاوش | |

Image hosted by TinyPic.com 
 
Image hosted by TinyPic.com 

Image hosted by TinyPic.com

آتشي بود و فسرد
رشته اي بود و گسست
دل چو از بند تو رست
جام جادويي اندوه شكست
آمدم تا بتو آويزم
ليك ديدم كه تو آن شاخه بي برگي
ليك ديدم كه تو بر چهره اميدم
خنده مرگي
وه چه شيرينست
بر سر گور تو اي عشق نياز آلود
پاي كوبيدن
وه چه شيرينست
از تو اي بوسه سوزنده مرگ آور
چشم پوشيدن
وه چه شيرينست
از تو بگسستن و با غير تو پيوستن
در بروي غم دل بستن
كه بهشت اينجاست
بخدا سايه ابر و لب كشت اينجاست
تو همان به ‚ كه نينديشي
بمن و درد روانسوزم
كه من از درد نياسايم
كه من از شعله نيفروزم

+نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت11:8توسط سیاوش | |

+نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت9:7توسط سیاوش | |

 


 بشنو آواز مرا

 كه از روزگار می نالد

 

 طنين دل تنگم

 كه از مردم بی درد می نالد

 

ُ بغضِ گلويم ، چو گوله ی  آتش

 از فراق می نالد

 

 گريه سر مي دهم

 چشمانم از درد می نالد

 

 صدای  تپش قلبم

 از نوای ناله دل می نالد

 

 شنيدن سخن ظاهر بينان

 آه،گوشم از صدای آنان می نالد

 

 درک  كن حرف مرا

 زبانم از گفتن می نالد

 

 آخر ! اين چه سرنوشتی ست

 كه دلم از تنهایی می نالد

+نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت9:6توسط سیاوش | |

 



این مثنوی حدیث پریشانی من است

بشنو که سوزنامه ویرانی من است

امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام

بلکه به یمن آمدنت جان گرفته ام

گفتی غزل بگو -غزلم-شور و حال مرد

بعد از تو حس شعر فنا شد خیال مرد

گفتم مرو که تیره شود زندگانیم

با رفتنت به خاک سیه میکشانیم

گفتی زمین مجال رسیدن نمیدهد

بر چشم باز فرصت دیدن نمیدهد

وقتی نقاب محور یکرنگ بودن است

معیار مهرورزی مان سنگ بودن است

دیگر چه جای دلخوشی و عشقبازی است ؟

اصلا کدام احمق از این عشق راضی است ؟

این عشق نیست فاجعه قرن آهن است

من بودنی که عاقبتش نیست بودن است

حالا بحرفهای غریبت رسیده ام

فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام

حق با تو بود از غم غربت شکسته ام

بگذار صادقانه بگویم که خسته ام

بیزارم از تمام رفیقان نا رفیق

اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق

تن را به ابتذال نبودن کشانده اند

روح مرا به مسند پوچی نشانده اند

تا این برادران ریا کار زنده اند

این گرگ سیرتان جفاکار زنده اند

یعقوب درد می کشد و کور می شود

یوسف همیشه وصله ناجور می شود

اینجا نقاب شیر به کفتار میزنند

منصور را هرآینه بر دار میزنند

اینجا کسی برای کسی کس نمی شود

حتی عقاب در خور کرکس نمی شود

جایی که سهم مرد بجز تازیانه نیست

حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست

ما میرویم چون دلمان جای دیگر است

ما میرویم هر که بماند مخیر است

ما میرویم گرچه ز الطاف دوستان

بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است

دلخوش نمیکنیم به عثمان و مذهبش

در کیش ما ملاک مسلمان ابوذر است

ما میرویم مقصد ما نامشخص است

هر جا رویم بی شک از این شهر بهتر است

از سادگیست گر به کسی تکیه کرده ایم

اینجا که گرگ با سگ گله برادر است

ما میرویم ماندن با درد فاجعه است

در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است

دیریست رفته اند امیران قافله

ما مانده ایم غافل پیران قافله

بر درب آفتاب پی باج میرویم

ما هم بدون بال به معراج میرویم

+نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت9:5توسط سیاوش | |

بی اعتناع میشم بهت

منم میشم مثله خودت

دروغات و خط میزنم

رنگ سیاه سایتو

از زندگیم خط میزنم

باور نکردی حرفامو

باور نمی کنم حرفاتو

من میرم و جات میذارم

مثه قدیما باز تو من تک و تنها میذارم

 

+نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت9:4توسط سیاوش | |

 

+نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت9:1توسط سیاوش | |

  • آنچه اندر پس صد پرده نهان مي ديدم
    دوش از قدر وجود تو عيان مي ديدم
  • گرد هر شمع كه مي سوخت به زندان فراق
    دو، سه پروانه همي چرخ زنان مي ديدم
  • باورت كي شود اي زاهد عمامه پرست
    كز خدا بر در ميخانه نشان مي ديدم
  • بايد از بهر شما باده خوران، فاش كنم
    كه از اين كلّه خران! كفر، چسان مي ديدم:
  • هر كجا زاهد و واعظ به رجز خواني بود
    صحبت از « ذكر مصيبت» به ميان مي ديدم
  • با كه گويم كه به هر مسجد و منبر، افسوس
    عده اي بي خبر از كار جهان، مي ديدم
  • عيب من، هيچ مكن، فاش اگر مي گويم
    كه از اين قوم، همه خلق، بجان مي ديدم

 

+نوشته شده در شنبه هجدهم آذر 1385ساعت3:47توسط سیاوش | |


+نوشته شده در شنبه هجدهم آذر 1385ساعت3:43توسط سیاوش | |