تبليغاتX
۩۞۩●•▪فریاد بی صدا▪•●۩۞۩


۩۞۩●•▪فریاد بی صدا▪•●۩۞۩

عاشقانه.شعر و عکس

+نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت5:57توسط سیاوش | |

 

افسانه چشمان تو غريب است مانند بركه اي نا آرام ودرحال گريز كاش نقاش چيره دستي بودم

تاجنگل سبز چشمان تورا به تصوير مي كشيدم.

من التماس نگاهت رابا مظلوميت تمام فرياد كردم وهر شب نوشته هاي عريانم را در كوچه پس

كوچه هاي خلوت شهر به دست نسيم صبحگاهي سپردم هرشب از راز چشمان تو نوشتم و تورا با قلمم

به شهر بت رساندم ودست آخر از نامه گذشتم.كاش امشب بغض آسمان با بغض دردآلود من همدرد شود

تاغم از دست دادن تورا با نواي غريبانه اي به اوج فلك برسانم و چشمان اشكبارم را در عزاي بي تو

بودن در گورستان تنهايي سبكبار كنم. دلم يك همدرد مي خواد قلمم همدرد است اما هر چه مي نويسم

تو را فراتر از نوشته هايم مي بينم واي قلمم كم كم مي ميرد ومن مي مانم و بغضي كه در گلو به شيداييم

دامن زده است. وقتي نمي آيي و خورشيد بي وفاي چشمانت در پس ابرها غروب مي كند نماز آيات

ميخوانم شايد توبيايي اما دردي گريبانگير سرنوشت من و توست كاخ كاغذي ما را آب و باد برد.

اول دبستان بودم كه نوشتم:آب, باد, باران............

***شادي ام ديدن رويت بود نه نوشته اي كه فريبم دهد***

***من انسان نخستين نيستم كه وجودم تشنه تكلم باشد***

 

+نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت5:21توسط سیاوش | |

دختري  از دوست پسرش پرسيد : من خوشگل هستم يا نه  ؟ پسر گفت : نه !! گفت دوستم

 

 داري يا نه  ؟ پسر گفت : نوچ !! گفت : اگه بميرم برام گريه ميکني؟ پسر گفت : اصلا !!

 

 دختره چشماش پر از اشک شد و ديگه هيچي نگفت !!  پسره بغلش کرد  وگفت : تو خوشگل

 

نيستي بلكه زيبا ترين هستي ... تورودوست ندارم بلكه من  عاشق تو هستم ... اگه تو بميري

 

 برات گريه نميکنم چون من هم ميميرم ... 

 

 

                   

 

+نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت2:50توسط سیاوش | |

 

من نمي دانم دل باران گرفته ات را چه شبنمي مداوا خواهد کرد و کدام عابر پياده براي غريبي چشمانت اشک خواهد ريخت.
اي باراني ترين اسمان ميفهمم حال پرستوهايت را و مي فهمم حرمت چشمان خيس شده ات را....
تا بفهمم احساسي را که پشت غريبانه ترين پرواز دستانت نقاشي کرده بودي...

+نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت1:1توسط سیاوش | |


سنگ صبور

 

رفيق من سنگ صبور غم هام            به ديدنم بيا كه خيلي تنهام


هيشكي نمي فهمه چه حالي دارم         چه دنياي رو به زوالي دارم

 

مجنونم و دل زده از ليلي ها              خيلي دلم گرفته از خيلي ها

 

نمونده از جوني هام نشوني              پير شده ام پير تو اي جووني

 

اگر بياي همون جوري كه بودي        كم ميارن حسودا از حسودي

 

صداي سازم همه جا پر شده             هر كي شنيده از خودش بي خوده

 

اما خودم پر شدم از گلايه                هيچي ازم نمونده جز يه سايه

 

سايه اي كه خالي از عشق و اميد      هميشه محتاج به نور خورشيد

 

تنهاي بي سنگ صبور                   خونه ي سرد و سوت و كور

 

توي شبات ستاره نيست                  موندي و راه چاره نيست

 

اگر چه هيچ كس نيومد                   سري به تنهاييت نرد

 

اما تو كوه درد باش                       طاقت بيار و مرد باش

+نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت0:55توسط سیاوش | |

اميد

شنيدم خسته ای ! بيزار از زمانه !

خسته از فريب ! زخم خورده از بديها ! آری..... شنيدم!

اما ديشب ... ديدم فرشته ای را که پيامی برای تو داشت فرشته ای با لباس بنفش! چشمان آبی...

محو تماشايش شدم که ناگهان چنين گفت:

به اميد بيانديش ...به شقايق ... به سرخی رز قرمز... به سفيدی برف ...به زلالی چشمه ... به سخاوت باران ... به پاکی شبنم ...به درخشندگی خورشيد... تو از سیاهی ها گذر خواهی کرد ... نور منتظر توست ... تنها يک قدم ...

 همت کن !  همت...

+نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت0:54توسط سیاوش | |

ساده تر از آب

 و اما راز !

 فاش مي گويم ....

بشنو و هيچ مپرس...

از ميان شما خواهم رفت...

جوري كه هرگز نبوده ام...

در ميان مه غليظ جاده هاي زندگي گم خواهم شد...

اين دنياي پر فريب با همه زيبايي هاي آن ارزانی شما!

و آنگاه!

دوست دارم هرگز اثري از من بر جاي نماند!

و هرگز نامي از من برده نشود!

فراموش شوم....

غريب...غريب...غريب

اینه سرنوشت من

+نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت0:53توسط سیاوش | |

  

و بعد از رفتنت...

 

شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني ، تو را با لهجه ي گل هاي نيلوفر صدا كردم

 

تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم

 

پس از يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس

 

تو را از بين گل هايي كه در تنهاييم روئيد با حسرت جدا كردم

 

و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي:

 

دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي

 

و من تنها براي ديدن تنهايي آن چشم

 

تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم

 

همين بود آخرين حرفت

 

و من بعد از عبور تلخ و غمگينت

 

حريم چشم هايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم

 

نمي دانم چرا رفتي

 

نمي دانم چرا ؟شايد خطا كردم

 

و تو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي

 

نمي دانم كجا ، تا كي ، براي چه

 

ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد

 

و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت

 

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد

 

و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه برمي داشت

 

تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد

 

و بعد از رفتن تو آسمان چشم هايم خيس باران بود

 

و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد كه من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت

 

كسي حس كرد من بي تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد

 

و بعد از رفتنت درياچه بغض كرد

 

كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد

 

و من با آنكه مي دانم تو هرگز ياد مرا با عبور خود نخواهي برد

 

هنوز آشفته ي چشمان زيباي تو ام برگرد

 

ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

 

و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد

 

كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت:

 

تو هم در پاسخ اين بي وفايي بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم

 

و من در حالتي ما بين اشك و حسرت و ترديد

 

كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سرد است

 

و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل

 

ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر

 

نمي دانم چرا ؟ شايد به رسم و عادت و پروانگي مان باز

 

براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم

+نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت0:52توسط سیاوش | |

" شيرين وفرهاد "
از يك نقطه به وجود آمديم
بزرگ شديم و به هم تن داديم و تازه فهميديم عاشقيم
آسمانم شدي ودر آغوشت جاي گرفتم
اي صفحه آبي ام به رويت نقش بسته ام
مي داني ، ما داستان شديم
و نفهميديم شيرين و فرهاديم .

روزي كه خداوند تو را مي آفريد از او زمان مرگت را پرسيدم !
ميداني چرا ؟
براي اينكه پيش از تو بميرم و هيچ گاه مرگت را نبينم .
ميخواهم تا هميشه برايم زنده باشي تا هميشه .
تو ديگر تنها نيستي

 

+نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385ساعت19:23توسط سیاوش | |

 

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ايوان ميروم و انگشتانم را

بر پوست کشيده ي شب مي کشم

چراغ هاي رابطه تاريکند

چراغ هاي رابطه تاريکند

کسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد کرد

کسي مرا به ميهماني گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را بخاطر بسپار

پرنده مردني ست ...

 

+نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385ساعت19:19توسط سیاوش | |

 

Image and video hosting by TinyPic

. با غرش ابر   با قطره اشک   با جوشش اب دستی می نویسد  دوستت دارم 

در بیکران دور  بر سنگ سخت گور  با جوهر سرنوشت دستی نوشه بود :        

                                         آرامگاه عشق

+نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385ساعت19:15توسط سیاوش | |

 

انکه در تنها ترین تنهاییام تنهایه تنهام گذاشت 

 ای خدا در تنها ترین تنهاییاش تنهایه تنها نذارش

من میخوامت حالا .....

+نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت19:13توسط سیاوش | |

فکر می کردم آنقدر از نگاهم بیزار شده ای

که دور دور رفته ای

و اما دور شده بودی تا پا به پا شدنت را نبینم

و اشکهای خداحافظی را

برای رسیدن به تو

پا پیش گذاشتم

خودم را قسمت کردم

تو را سهم تمام رویاهایم کردم

انصاف نبود...!

تو که می دانستی با چه اشتیاقی خودم را قسمت میکنم

پس چرا زودتر از تکیه تکیه شدنم

جوابم نکردی...؟؟

چرا...؟؟؟؟

برای خداحافظی خیلی دیر است...!

خیلی دیر...!

+نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت19:9توسط سیاوش | |