تبليغاتX
۩۞۩●•▪فریاد بی صدا▪•●۩۞۩


۩۞۩●•▪فریاد بی صدا▪•●۩۞۩

عاشقانه.شعر و عکس

+نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت17:27توسط سیاوش | |

+نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت17:26توسط سیاوش | |

 

روزي كه از غم زمانه ديگر خسته شده بودم نزديك غروب

 

پياده تا سر كوه رفتم نم نمك از كوچه پس كوچه هاي تنگ

 

و باريك شهرمي گذشتم از هر دري كه عبور ميكردم صداي

 

از پشت در مي شنيدم يك جا صدا از عشق بوديك جايي از

 

تنفر يك جا بي وفايي و يك جا پول و عهد شكني يك خانه

 

اجرهايش فولادي بود و يك جا اجرهايش پنبه اي يك جا

 

پرندگانش نغمه الهي مي خواندند و يك جايي كلاغ هاي

 

سياهش قارقار ظلم ميخواندند خودم رو غرق در صداها

 

كردم ولي از كنار در بزرگي گذشتم كه هيچ نشنيئم برايم

 

خيلي جالب بود سكوتي محض داشت هيچ صدايي هيچ

 

رنگي هيچ بويي متعجب شدم برگشتم در نيمه باز بود

 

احساس كردم مثل باغ بزرگيست سر سبز و خنك بود

 

داخل شدم ديدم كه هزاران نفر در دل خاك نهفته اتد

 

بخاطر خستگي كناره يكي از قبر ها نشستم جالب بود

 

هم اسم و فاميل من بود به صحبت با او پرداختم

 

گفتم كي امدي رفيق ؟گفت نپرس گفتم تو بپرس

 

گفت چرا امدي گفتم خسته ام گفت عاشق شو

 

گفتم عشق تو اين زمانه بي معنيست گفت با

 

وفايش را پيدا كن گفتم پيدا نمي شود تو خودت

 

عاشق بودي خنديد وگفت نپرس گفتم چكار ميكردي

 

گفت زندگي گفتم تنهايي گفت تنهايي من با تو فرق

 

ميكنه گفتم عادت كردي گفت عادت من با تو فرق

 

ميكنه چرا گفت عمر سريعتر از اوني كه فكر ميكني

 

ميگذرد گفتم زندكي سخت است گفت سختي ان

 

با عشق اسان ميشود

 

گفتم چطوري مردي گفت ناگهاني شد گفتم مگر

 

ميشود خنديد گفت اخه بله خيلي ناگهاني است

 

مثل خودت كه سر قبر خودت نشسته اي و هنوز

 

                      نفهميدي كه مرده اي

 

 

 

+نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت17:24توسط سیاوش | |

عصري غمگين.....و شبي غمگين تر در پيش !

رفتن دليل نبودن نيست .

در اسمان تو پرواز مي کنم .....

زار از خود و از کرده خويش !

دل نامهربان خود را به دوش مي کشم ....تا

انسوي مرزهاي پشيماني پنهانش

کنم !

سلامي دوباره مي گويم ...اما تو باور نکن!

هنوز من عاشقم !

رفتنم دليل نبودن نيست!

شايد از اسمان چشمان تو غروب کرده باشم اما...

در سياهي شب چشمانت باز طلوع خواهم کرد...

باز مي گردم....تا با ياد تو و با عشق تو بميرم ..!

رفتنم را تو باور نکن ......

من هنوز يک عاشقم ..!

+نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت17:22توسط سیاوش | |

 

 

 عشق با روح شقايق زيباست

عشق با حسرت عاشق زيباست

عشق با نبض دقايق زيباست

عشق با زهر دقايق زيباست

عشق با در حسرت ديدار تو بودن زيباست

+نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت17:21توسط سیاوش | |

ميخواهم برای تو حرف بزنم بر که عشقم و وجودم همه هستيم را در تو می بينم

 

امشب خسته تر از هميشه با فکری اشفته به پای اين دفتر امده ام تا برايت بنويسم

 

بگويم بخوانم ای هستيم

 

دنيايم غرق در چشمان تو و خنده های دلنشينت است

 

دستانت ارامش قلبی ام و تب عشقم است

 

حرف هايت مرهمی بر دل زخم خورده ام است

 

دلم حال و هوای غريبی دارد و اين درد زجر اور است

 

کاش می دانستی که جانم به جانت بسته است

 

کاش هنگامی که چشم در چشم می شديم

 

می گفتم دوستت دارم

 

قطره های اشکم که می ريزد از غم هجران توست

 

ای همدم ای مونسم

 

کاش ميدانستی قهر کردن تو

 

روی گردانيت يعنی تکه تکه شدن جسم من

 

پس بگذار در دنيای خنده هايت در دنيای ارزوهايت غرق شوم

 

بگذار ای هم نفسم........................

 

     دوستت دارم

 

                        بی نهايت

 

                                     با صداقت

 

                                                   تا قيامت

+نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت17:20توسط سیاوش | |

تو می دانستی که من

از تنهایی و تاریکی                                        

می ترسم

ولی فتیله ی فانوس نگاهت را

پایین کشیدی

من بی چراغ دنبال دفترم گشتم

بی چراغ قلمی پیدا کردم 

و بی چراغ از تو نوشتم . . . از تو نوشتم . . .

از تو . . . نوشتم .

+نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت17:18توسط سیاوش | |

 
 
خدایا
 
معبودم!
 
 تو به همه چيز آگاهي
 
  پس بادا كه خواست تو پيوسته تحقق پذيرد
 
 در اندوه و شادي،
 
 معبودم !
 
 بادا كه خواست تو تحقق پذيرد.
 
 خدايا هر روز كه راه ستايش تو را مي پيمايم
 
 با ديدگاني شگفت زده
 
 زيبايي را مي جويم
 
 كه ذات توست .
 
 و هر روز وظايف را با فروتني به انجام مي رسانم
 
 به برادران و خواهرانم ياري مي رسانم
 
 از تو می خواهم به برادران و خوهرانم یاری برسانی
 
 دوستان خوب و بدم را ببخش و به نور خود روشن کن

+نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت17:14توسط سیاوش | |

زیباتر از آنی که برایت گل بگویم

در محمل گل زیبایی بلبل بگویم

محمل چه بگویم اثری از گل بگویم

زیبای گل راز صفای دل بگویم

ستاره خود دلی دارد مرا بیگانه می نام                    

مرا آن گل که می خواهم برایم قصه می خواند

گفتم از دل مرا درخواب دادی

گفتم از رود مرا در آب دادی

گفتی از رویا تو را من آشنادیدم

گفتی از دریا تو را من بی وفا دیدم 

+نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت14:9توسط سیاوش | |

+نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت14:7توسط سیاوش | |

آسمان

ابرهای سیاه تیره

قلبهای سیاه سنگی

دوست دارم آبی را

چون شکوه آن در فراز آسمان بی همتاست

دوست دارم سفید را

چون پاکترین پاکی هاست

باور دارم بودن را

چون عالمی فراتر از عالم هستی نیست

باورم کن آسمان تیرگی

آسمان آبیو دل دادگی

آسمان بی کران خستگی

درد دل درد سیاه تیرگی

پس زندگی زیباست نه بانام تو بلکه با یاد تو

 

+نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت14:5توسط سیاوش | |

غروب را دوست دارم

+نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت14:4توسط سیاوش | |

+نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت14:3توسط سیاوش | |

سالها رفت و هنوز

یک نفر نیست که از من بپرسد   

که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی

صبح تا نيمه ی شب منتظری

همه جا می نگری

گاه با ماه سخن می گويی

گاه با رهگذران

خبر گمشده ای می جويی

راستی گمشده ات کيست ؟ کجاست ؟

صدفی در درياست  ؟

نوری از روزنه ی فرداهاست

يا خداييست که از روز ازل پنهان است ؟

بارها امد و رفت

بارها انسان شد

و بشر هيچ ندانست که بود

خود او هم به يقين آگه نيست

چون نمی داند کيست

چون ندانست کجاست

چون ندارد خبر از خود که

                                                     خداست  

 

         

+نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت14:0توسط سیاوش | |

دوستت دارم
بی کسی رو برای سکوتش دوست دارم
سکوت رو برای آرامشش دوست دارم
و آرامش رو برای داشتن تو دوست دارم
و تو رو برای عشقت دوست دارم
عشقت رو برای به تو رسیدن دوست دارم
عشقت رو ، وجودت رو دوست دارم
..........  ولی شاید تو
منو دوست نداشته باشی
…….شاید
………باید
……..حتما
…….احتمالا
وقتی که تو نیستی کدومش رو باور کنم
وقتی تو حرفام رو نمی شنوی
وقتی دوست داری جای من
جای من سکوت و تنهایی باشه
ولی باز می گم سکوتت رو
آرامشت رو ، عشقت رو
خودت رو دوست دارم و خواهم داشت
چشم تو چشمم وایسادی و
خیلی راحت بهم گفتی خوش آمدی
دونی بهت چی گفتم می
گفتم می رم ولی یادت باشه که خیلی راحت منو رهای کردی

 

 

+نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت13:58توسط سیاوش | |

+نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت13:57توسط سیاوش | |

عشق

روزي سه شمع روشن کردم

 اولي براي بودنت

 دومي براي ديدنت

 سومي براي بوسيدنت

 سپس هر سه را خاموش کردم براي در آغوش گرفتنت

+نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت11:27توسط سیاوش | |

محصول عشق

در دو چشمش گناه می خندید

بررخش نور ماه می خندید

در گذر گاه آن لبان خموش

شعله ای بی پناه می خندید

شرمناک و پر از نیازی گنگ

با نگاهی که رنگ مستی داشت

در دوچشمش نگاه کردم و گفت:

باید از عشق حاصلی برداشت

سایه ای روی سایه ای خم شد

در نهانگاه راز پرور شب

نفسی روی گونه ای لغزید

بوسه ای شعله زد میان دو لب

+نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت11:25توسط سیاوش | |

آرزو ها همه در دیدن تو پنهان شد

                                              لذت دیدن و دیوانه شدن

لذت عشق بدون تزویر

                                             از محبت همه ویرانه شدن

لحظه دیدن تو یعنی تب

                                            عشق را زمزمه کردن با لب

پر زدن تا نفس گرم طلوع

                                           در فراسوی نگاه یک شب

آه گر رنگ ببازم آنگاه

                                           آه از دیدن و لرزیدن من

می شود دست به دستم بدهی؟

                                                 آه از لذت ترسیدن من

سایه ای تا که بر این در افتاد

                                                چشم در چشم من انداخت کسی

کاش تنها تو بیایی آنگاه

                                               کاش تنها تو به فریاد رسی

کاش بانی نجاتم باشی

                                             کاش معنی حیاتم باشی

خسته ام دست مرا می گیری؟

                                            تشنه ام کاش فراتم باشی 

 هیچکس

                      

+نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت11:20توسط سیاوش | |

از این نامردمیها میگریزم...

از این جنجال و غوغا میگریزم...

ببینم تا افقهای دگر را به سوی شهر فردا میگریزم خسته ام از این همه نامردمی تا کی مانم در این سر در گمی؟

سالها این آشنایان , غصه دارم دیده اند...

بارها این چهره ها بر اشک من خندیده اند. دانه های مرگ را در رهم پاشیده اند. دام رنگین ریا در پیش پایم چیده اند. میگریزم سوی دنیای دگر تا کنم سیر و تماشای دگر میروم تا قصه گوید بهر من قصه گوی شهر فردای دگر.      

                                                     خدا حافظ

+نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت11:15توسط سیاوش | |

شاید بیام شاید برم شاید که اینجا نمونم

شاید برم یه راه دور ترانه هامو نخونم

شاید بگم دوستت دارم تویی همه کار رو کسم

اون روز بیاد سر برسه بگم تو رو نخواسته ام

گفتم برو ، بگو به چشم حالا بازیچه تویی

باید که باور بکنی بازنده ی بازی تویی

شاید برم یه شهر دور دیگه سراغم نبینی

شاید که از راه برسم تو ببینی پیش منی

دوستت دارم ها تو نگو شاید که بازیچه باشم

شاید از یه راه دور فکر همخونه باشم

دوست دارم هاتو بگو شاید که باورش کنم

بگم تویی عزیز من نخونده مهمونش کنم

شاید بیام شاید برم شاید که اینجا نمونم

شاید از یه راه دور ترانه هامو بخونم

شاید بیام شاید برم

+نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت19:19توسط سیاوش | |

کاش این لحظه ها همیشگی بود

+نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت19:17توسط سیاوش | |

 

سالها ميگذرد از شب تلخ وداع
از همان شب كه تو رفتي و به چشمان پر از حسرت من خنديدي
تو نميدانستي
تو نمي فهميدي
كه چه رنجي دارد با دل سوخته اي سر كردن
رفتي و از دل من روشنايي ها رفت
ليك بعد از ان شب
هر شبم را شمعي روشني مي بخشيد

بر غمم مي افزود
جاي خالي تو را ميديدم
مي كشيدم آهي از سر حسرت و مي خنديدم
به وفاي دل تو
و به خوش باوري اين دل بيچاره خود
ناگهان ياد تو مي افتادم
باز مي لرزيدم
گريه سر مي دادم
خواب مي ديدم من كه تو بر ميگردي
تا سر انجام شبي سرد و بلند
اشك چشمان سياهم خشكيد
آتش عشق تو خا كستر شد
ياد تو در دل من پرپر شد
اندكي بعد گذشت
اينك اين من...تنها...دستهايم سرد است
قدرتم نيست دگر...تا كه شعري گويم
گر چه تنها هستم
نه به دنبال توام
نه تو را مي جويم
حال مي فهمم من...چه عبث بود آن خواب
كاش مي دانستم عشق تو مي گذرد
تو چه آسان گفتي دوستت دارم را
و چه آسان رفتي...
كاش مي فهميدي وسعت حرفت را

آه...افسوس چه سود
قصه اي بود و نبود

+نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت19:16توسط سیاوش | |

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم    شمایل تو بدیدم نه عقل ماندونه هوشم

 

+نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت19:14توسط سیاوش | |

برای ابراز عشق، به کلمات عاشقانه چندان نیازی نیست.

                    اشکی و لبخندی کفایت می کند.

+نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت19:11توسط سیاوش | |

           جنبش شاخه ئي از جنگلي خبر مي دهد

                و رقص لرزان شمعي ناتوان

       از سنگيني پا بر جاي هزاران جار خاموش.

                 در خاموشي نشسته ام

                           خسته ام

                       درهم شكسته ام

                        من دلبسته ام.

+نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت19:9توسط سیاوش | |

+نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت19:8توسط سیاوش | |

+نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت17:15توسط سیاوش | |

+نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت17:7توسط سیاوش | |

 

 

 

+نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت17:2توسط سیاوش | |

+نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت17:0توسط سیاوش | |

وقتی که جنگل غریب است

                     

                        باید تو دریا بمانی

 

حتی اگر مثل دریا

               

                 تنهای تنها بمانی

+نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت16:59توسط سیاوش | |

انسان با سه بوسه تکمیل می شود 1-بوسه مادر که با آن با یه عرصه خاکی می گذاری 2- بوسه عشق که یک عمر با ان زندگی می کنی 3- بوسه خاک که با ان با به عرصه ابدیت می گذاری

+نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت16:57توسط سیاوش | |

یار  من با من بمان

+نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت16:56توسط سیاوش | |

حتی سردی این یخها برای لحظه ای از گرمای عشق من کم نکرده

+نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت16:55توسط سیاوش | |

رفتيُ خاطره هاي تو نشسته تو خيالم بي تو من اسير دست آرزوهاي
 
محالم ياد من نبودي اما، من به ياد تو شکستم غير تو که دوري از
 
من ، دل به هيچ کسي نبستم ياد من باش تا بتونم، هميشه برات
 
بخونم بي تو وُ عطر تن تو، يه چراغ نيمه جونم
 
 
 
 
  کاش می شد عشق را تفسير کرد
          خواب چشمان تو را تعبير کرد
          کاش
می شد همچو
گلها ساده بود
          سادگی را با تو عالم گير کرد

              

 کاش می شد در خراب آباد دل 
           خانه احساس را تعمير کرد 
               کاش می شد در حريم سينه ها
              عشق را با وسعتش
تکثير کرد

 

 

از کجا اغاز کنم

چگونه دلتنگیهایم را به تصویر بکشم

چگونه بگویم دوستت دارم  

                                                تا باور کنی همیشه در قلب منی

من اگه توی دنیا دوتا امید داشته باشم

اولی خداست و دومی تویی  

                                  بدون تو دنیا برام هیچ ارزشی نداره

 

با این وجود از ته دل میگویم

 

دوستت دارم

 

+نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت16:53توسط سیاوش | |

به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد عجب از محبت من که در او اثر ندارد غلط است هر که گوید دل به دل راه دارد دل من ز غصه خون شد دل تو  خبر ندارد

 

+نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت16:51توسط سیاوش | |

زمستان بودوفصل رو سپیدها شفق افتاده پیدا بودند دندانهای سرما
تو گویی خنده بر بیچارگان می زد نمی دانم چرا می زد؟

تو گفتی گر مرا دوست می داری برایم گل سرخی فراهم کن
گل سرخی به رنگ خون به رنگ باده گلگون
تمام شهرو گشتم
زهر چه گلفروشی بود پرسیدم:که گل داری؟
بگفتا:بهرکه؟بهر چه می خواهی؟
بگفتم از برای او برای دلبری طنازو انسگر
جوابم داد:در این سرما گل سرخی نمی یابی
گل سرخی به رنگ خون به رنگ باده گلگون
خجل شرمنده سر در زیر افکندم
ولی ناگه به خاک سینه ام دیدم گل سرخی و خندیدم
همان گل را برای تو فرستادم
نمی دانی چقدر گشتم نمی دانم پسندیدی ویا مستانه به من خندیدی

بيا تا نقش عشق را از لوح دلمان خط نزنيم
بيا تا به دوستيهايمان مكر مكرر نزنيم
بيا تا عشق را همصدا صحبت كنيم
بيا تا به محبت كردن عادت بكنيم
بيا تا دوستي رو ازچشمه معصوميت سيراب كنيم
بيا تا آسمان دوستي را با منيري منور بكنيم
بيا تا شانه در گيسوي ليلي زنيم
بيا تا كه شايد مجنون راكمتر نيشتر زنيم
بيا تاهمنوا با بلبلان، بهار را صدا زنيم
بيا تامثل بهار مهرسياهي بر زغال زنيم
بيا تا آزاد و رها تو آسمون مهربوني پربزنيم
بيا تا مثل قاصدك به هر دل منتظري سربزنيم
بيا تا قافيه و وزنهارا به هم زنيم
بيا تا حرف دل را بي پرده با خدا زنيم
آخدا،ميشه اونم منو دوست داشته باشه
گوشه قلبش اون كنارا اسم منو داشته باشه؟
آخدا،ميشه برق دوست داشتنو تو چشماش ببينم
از اون برق چشاش به جزاو چيزي نبينم
آخدا،از اون لباي خوردنيش جمله دوست دارم ميادبيرون؟
يا كه نمياد ،جون ما از وجودمون مياد بيرون
آخدا،تو كه مريم و باردار ميكني
چوبارو همه رو مارميكني
جان مولا بگو اين مشكلا كاري داره؟
جان مولا دردسر فراوني داره؟
آخدا،نميدونم چه جوري شدعاشقش شدم
واله و شيفته و رامش شدم
آخدا، الان اگه اينو بخونه، من ميدونم
فكرهاي مكدر ميكنه،من ميدونم
آخدا،تو شاهدي كه منو هيچي راضي نداره
                          
 
 

چگونه دلتنگیهایم را به تصویر بکشم

چگونه بگویم دوستت دارم  

                                                تا باور کنی همیشه در قلب منی

من اگه توی دنیا دوتا امید داشته باشم

اولی خداست و دومی تویی  

                                  بدون تو دنیا برام هیچ ارزشی نداره

 

با این وجود از ته دل میگویم :

 

من تمام قصه هام قصهءتوست                          اگه غمگينه اون از غصهء توست

يه دفعه مثل يه آهو توی صحراها رميدی              بس که چشم تو قشنگ بود گلهء گرگو نديدی

دل نبود توی دلم تو رو گرگها نبينن                      اونا با دندون تيز به کمينت نشينن

الهی من فدای تو چيکار کنم برای تو                   اگه تو اين بيابونا خاری بره به پای تو

با تو چه زندگيهايی که تو روياهام نداشتم            تک و تنها بودم اما تو رو تنها نميذاشتم

چه سفرها با تو کردم چه سفرها تو رو بردم          دم مرگ رسيدم اما...به هوای تو نمردم

دارم از تو می نويسم که نگی دوست ندارم          از تو که با يه نگاهت زير و رو شد روزگارم

موقع نوشتن و وقت اسم گذاشتن                      کسی رو جز تو نداشتم اسمی جز تو نميذاشتم

من تمام قصه هام قصهءتوست                           اگه غمگينه اون از غصهء توست

با تو چه زندگيهايی که تو روياهام نداشتم            تک و تنها بودم اما تو رو تنها نميذاشتم

حتی من به آرزوهات تو رو آخر می رسوندم          می رسيدی تو ؛ من اما آرزو به دل می موندم

هی می خواستم که بگم که بدونی حالمو           اما ترس و دلهره خط ميزد خيالمو

توی گفتن و نگفتن از چه روزايی گذشتم              اونقدر رفتم و رفتم که هنوزم بر نگشتم

هر چی شعر عاشقونه است من برای تو نوشتم   تو جهنم سوختم اما می نوشتم تو بهشتم

عاشقم من دنیای من تویی تو ............... ای که بی تو شبم سحر نمیشه  عاشقم من          

                                            هر کس با لاخره یه روزی عاشق میشه و معنای عشق رو میفهمه هر چی هم که در مورد عشق بگی کافی نیست و آدمهایی که عاشق نیستندهر چی بهشون در مورد عشق بگی چیزی نمی فهمند. پس گفتند فایده نداره باید عشق رو لمس کنیم

               به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد

                                                  عجب از محبت من که در او اثر ندارد

           غلط است هر که گوید دل به دل راه دارد

                                                  دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد

 

هم صدای باوفای من بیا

آشنا با غصه های من بیا

مانده ام در کوچه های بی کسی

ای عزیز آشنای من بیا

   

دلم طاقت نشستن ندارد وقتی به چشمهایم می نگری

چشمهایم تحمل نگریستن ندارد وقتی مرا می نوازی

روحم پر می کشد وقتی با من سخن می گویی

زبانم هم که بند می آید

تو بگو چه کنم با این همه التهاب که همه از دوست داشتن توست

غزل هایم را فراموش می کنم

ازحافظ یا شمس، مولانا یا عشقری چیزی به یاد نمی آورم

فقط باید زمزمه کنم

زیر لب به گونه ای که تو نیز بشنوی

کسی درون من است که از دریچه چشمم به کوچه می نگرد

کسی درون من است...

 

 

 

+نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت16:50توسط سیاوش | |

Image and
 video hosting by TinyPic

+نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت16:46توسط سیاوش | |