|
روزي كه از غم زمانه ديگر خسته شده بودم نزديك غروب پياده تا سر كوه رفتم نم نمك از كوچه پس كوچه هاي تنگ و باريك شهرمي گذشتم از هر دري كه عبور ميكردم صداي از پشت در مي شنيدم يك جا صدا از عشق بوديك جايي از تنفر يك جا بي وفايي و يك جا پول و عهد شكني يك خانه اجرهايش فولادي بود و يك جا اجرهايش پنبه اي يك جا پرندگانش نغمه الهي مي خواندند و يك جايي كلاغ هاي سياهش قارقار ظلم ميخواندند خودم رو غرق در صداها كردم ولي از كنار در بزرگي گذشتم كه هيچ نشنيئم برايم خيلي جالب بود سكوتي محض داشت هيچ صدايي هيچ رنگي هيچ بويي متعجب شدم برگشتم در نيمه باز بود احساس كردم مثل باغ بزرگيست سر سبز و خنك بود داخل شدم ديدم كه هزاران نفر در دل خاك نهفته اتد بخاطر خستگي كناره يكي از قبر ها نشستم جالب بود هم اسم و فاميل من بود به صحبت با او پرداختم گفتم كي امدي رفيق ؟گفت نپرس گفتم تو بپرس گفت چرا امدي گفتم خسته ام گفت عاشق شو گفتم عشق تو اين زمانه بي معنيست گفت با وفايش را پيدا كن گفتم پيدا نمي شود تو خودت عاشق بودي خنديد وگفت نپرس گفتم چكار ميكردي گفت زندگي گفتم تنهايي گفت تنهايي من با تو فرق ميكنه گفتم عادت كردي گفت عادت من با تو فرق ميكنه چرا گفت عمر سريعتر از اوني كه فكر ميكني ميگذرد گفتم زندكي سخت است گفت سختي ان با عشق اسان ميشود گفتم چطوري مردي گفت ناگهاني شد گفتم مگر ميشود خنديد گفت اخه بله خيلي ناگهاني است مثل خودت كه سر قبر خودت نشسته اي و هنوز نفهميدي كه مرده اي
عصري غمگين.....و شبي غمگين تر در پيش ! انسوي مرزهاي پشيماني پنهانش
عشق با روح شقايق زيباست عشق با حسرت عاشق زيباست عشق با نبض دقايق زيباست عشق با زهر دقايق زيباست عشق با در حسرت ديدار تو بودن زيباست
ميخواهم برای تو حرف بزنم بر که عشقم و وجودم همه هستيم را در تو می بينم امشب خسته تر از هميشه با فکری اشفته به پای اين دفتر امده ام تا برايت بنويسم بگويم بخوانم ای هستيم دنيايم غرق در چشمان تو و خنده های دلنشينت است دستانت ارامش قلبی ام و تب عشقم است حرف هايت مرهمی بر دل زخم خورده ام است دلم حال و هوای غريبی دارد و اين درد زجر اور است کاش می دانستی که جانم به جانت بسته است کاش هنگامی که چشم در چشم می شديم می گفتم دوستت دارم قطره های اشکم که می ريزد از غم هجران توست ای همدم ای مونسم کاش ميدانستی قهر کردن تو روی گردانيت يعنی تکه تکه شدن جسم من پس بگذار در دنيای خنده هايت در دنيای ارزوهايت غرق شوم بگذار ای هم نفسم........................ دوستت دارم بی نهايت با صداقت تا قيامت
تو می دانستی که من از تنهایی و تاریکی می ترسم ولی فتیله ی فانوس نگاهت را پایین کشیدی من بی چراغ دنبال دفترم گشتم بی چراغ قلمی پیدا کردم و بی چراغ از تو نوشتم . . . از تو نوشتم . . . از تو . . . نوشتم .
زیباتر از آنی که برایت گل بگویم در محمل گل زیبایی بلبل بگویم محمل چه بگویم اثری از گل بگویم زیبای گل راز صفای دل بگویم ستاره خود دلی دارد مرا بیگانه می نام مرا آن گل که می خواهم برایم قصه می خواند گفتم از دل مرا درخواب دادی گفتم از رود مرا در آب دادی گفتی از رویا تو را من آشنادیدم گفتی از دریا تو را من بی وفا دیدم
ابرهای سیاه تیره قلبهای سیاه سنگی دوست دارم آبی را چون شکوه آن در فراز آسمان بی همتاست دوست دارم سفید را چون پاکترین پاکی هاست باور دارم بودن را چون عالمی فراتر از عالم هستی نیست باورم کن آسمان تیرگی آسمان آبیو دل دادگی آسمان بی کران خستگی درد دل درد سیاه تیرگی پس زندگی زیباست نه بانام تو بلکه با یاد تو
غروب را دوست دارم
سالها رفت و هنوز
یک نفر نیست که از من بپرسد که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی صبح تا نيمه ی شب منتظری همه جا می نگری گاه با ماه سخن می گويی گاه با رهگذران خبر گمشده ای می جويی راستی گمشده ات کيست ؟ کجاست ؟ صدفی در درياست ؟ نوری از روزنه ی فرداهاست يا خداييست که از روز ازل پنهان است ؟ بارها امد و رفت بارها انسان شد و بشر هيچ ندانست که بود خود او هم به يقين آگه نيست چون نمی داند کيست چون ندانست کجاست چون ندارد خبر از خود که خداست
دوستت دارم
روزي سه شمع روشن کردم اولي براي بودنت دومي براي ديدنت سومي براي بوسيدنت سپس هر سه را خاموش کردم براي در آغوش گرفتنت
در دو چشمش گناه می خندید بررخش نور ماه می خندید در گذر گاه آن لبان خموش شعله ای بی پناه می خندید شرمناک و پر از نیازی گنگ با نگاهی که رنگ مستی داشت در دوچشمش نگاه کردم و گفت: باید از عشق حاصلی برداشت سایه ای روی سایه ای خم شد در نهانگاه راز پرور شب نفسی روی گونه ای لغزید بوسه ای شعله زد میان دو لب
آرزو ها همه در دیدن تو پنهان شد لذت دیدن و دیوانه شدن لذت عشق بدون تزویر از محبت همه ویرانه شدن لحظه دیدن تو یعنی تب عشق را زمزمه کردن با لب پر زدن تا نفس گرم طلوع در فراسوی نگاه یک شب آه گر رنگ ببازم آنگاه آه از دیدن و لرزیدن من می شود دست به دستم بدهی؟ آه از لذت ترسیدن من سایه ای تا که بر این در افتاد چشم در چشم من انداخت کسی کاش تنها تو بیایی آنگاه کاش تنها تو به فریاد رسی کاش بانی نجاتم باشی کاش معنی حیاتم باشی خسته ام دست مرا می گیری؟ تشنه ام کاش فراتم باشی هیچکس
از این جنجال و غوغا میگریزم... ببینم تا افقهای دگر را به سوی شهر فردا میگریزم خسته ام از این همه نامردمی تا کی مانم در این سر در گمی؟ سالها این آشنایان , غصه دارم دیده اند... بارها این چهره ها بر اشک من خندیده اند. دانه های مرگ را در رهم پاشیده اند. دام رنگین ریا در پیش پایم چیده اند. میگریزم سوی دنیای دگر تا کنم سیر و تماشای دگر میروم تا قصه گوید بهر من قصه گوی شهر فردای دگر. خدا حافظ
شاید بیام شاید برم شاید که اینجا نمونم شاید برم یه راه دور ترانه هامو نخونم شاید بگم دوستت دارم تویی همه کار رو کسم اون روز بیاد سر برسه بگم تو رو نخواسته ام گفتم برو ، بگو به چشم حالا بازیچه تویی باید که باور بکنی بازنده ی بازی تویی شاید برم یه شهر دور دیگه سراغم نبینی شاید که از راه برسم تو ببینی پیش منی دوستت دارم ها تو نگو شاید که بازیچه باشم شاید از یه راه دور فکر همخونه باشم دوست دارم هاتو بگو شاید که باورش کنم بگم تویی عزیز من نخونده مهمونش کنم شاید بیام شاید برم شاید که اینجا نمونم شاید از یه راه دور ترانه هامو بخونم
کاش این لحظه ها همیشگی بود
سالها ميگذرد از شب تلخ وداع
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم شمایل تو بدیدم نه عقل ماندونه هوشم
برای ابراز عشق، به کلمات عاشقانه چندان نیازی نیست. اشکی و لبخندی کفایت می کند.
جنبش شاخه ئي از جنگلي خبر مي دهد و رقص لرزان شمعي ناتوان از سنگيني پا بر جاي هزاران جار خاموش. در خاموشي نشسته ام خسته ام درهم شكسته ام من دلبسته ام.
باید تو دریا بمانی حتی اگر مثل دریا تنهای تنها بمانی
انسان با سه بوسه تکمیل می شود 1-بوسه مادر که با آن با یه عرصه خاکی می گذاری 2- بوسه عشق که یک عمر با ان زندگی می کنی 3- بوسه خاک که با ان با به عرصه ابدیت می گذاری
یار من با من بمان
حتی سردی این یخها برای لحظه ای از گرمای عشق من کم نکرده
کاش می شد در خراب آباد دل چگونه دلتنگیهایم را به تصویر بکشم چگونه بگویم دوستت دارم تا باور کنی همیشه در قلب منی من اگه توی دنیا دوتا امید داشته باشم اولی خداست و دومی تویی بدون تو دنیا برام هیچ ارزشی نداره با این وجود از ته دل میگویم دوستت دارم
به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد عجب از محبت من که در او اثر ندارد غلط است هر که گوید دل به دل راه دارد دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد
زمستان بودوفصل رو سپیدها شفق افتاده پیدا بودند دندانهای سرما چگونه دلتنگیهایم را به تصویر بکشم چگونه بگویم دوستت دارم تا باور کنی همیشه در قلب منی من اگه توی دنیا دوتا امید داشته باشم اولی خداست و دومی تویی بدون تو دنیا برام هیچ ارزشی نداره با این وجود از ته دل میگویم : من تمام قصه هام قصهءتوست يه دفعه مثل يه آهو توی صحراها رميدی دل نبود توی دلم تو رو گرگها نبينن الهی من فدای تو چيکار کنم برای تو با تو چه زندگيهايی که تو روياهام نداشتم چه سفرها با تو کردم چه سفرها تو رو بردم دارم از تو می نويسم که نگی دوست ندارم موقع نوشتن و وقت اسم گذاشتن من تمام قصه هام قصهءتوست با تو چه زندگيهايی که تو روياهام نداشتم حتی من به آرزوهات تو رو آخر می رسوندم هی می خواستم که بگم که بدونی حالمو توی گفتن و نگفتن از چه روزايی گذشتم هر چی شعر عاشقونه است من برای تو نوشتم عاشقم من دنیای من تویی تو ......... هر کس با لاخره یه روزی عاشق میشه و معنای عشق رو میفهمه هر چی هم که در مورد عشق بگی کافی نیست و آدمهایی که عاشق نیستندهر چی بهشون در مورد عشق بگی چیزی نمی فهمند. پس گفتند فایده نداره باید عشق رو لمس کنیم به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد عجب از محبت من که در او اثر ندارد غلط است هر که گوید دل به دل راه دارد دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد هم صدای باوفای من بیا آشنا با غصه های من بیا مانده ام در کوچه های بی کسی ای عزیز آشنای من بیا دلم طاقت نشستن ندارد وقتی به چشمهایم می نگری چشمهایم تحمل نگریستن ندارد وقتی مرا می نوازی روحم پر می کشد وقتی با من سخن می گویی زبانم هم که بند می آید تو بگو چه کنم با این همه التهاب که همه از دوست داشتن توست غزل هایم را فراموش می کنم ازحافظ یا شمس، مولانا یا عشقری چیزی به یاد نمی آورم فقط باید زمزمه کنم زیر لب به گونه ای که تو نیز بشنوی کسی درون من است که از دریچه چشمم به کوچه می نگرد کسی درون من است...
|
About![]()
نفس اگر توان نداد مرا دوباره جان نداد.به این همیشه ناتمام زمان اگر امان نداد.تو جان من باش و بگو زبان من باش و بگو.بر سر گلدسته ی عشق اذان من باش و بگو.بگو که مثل من کسی به پای عشق سر نداد Archivesهفته دوم خرداد 1388هفته اوّل اردیبهشت 1388 هفته چهارم فروردین 1388 هفته سوم اسفند 1387 هفته دوم دی 1387 هفته سوم آذر 1387 هفته اوّل آذر 1387 هفته سوم اردیبهشت 1387 هفته اوّل اردیبهشت 1387 هفته سوم فروردین 1387 هفته سوم اسفند 1386 هفته چهارم بهمن 1386 هفته سوم بهمن 1386 هفته چهارم آذر 1386 هفته دوم آذر 1386 هفته چهارم آبان 1386 هفته اوّل آبان 1386 هفته چهارم مهر 1386 هفته سوم مهر 1386 هفته دوم مهر 1386 هفته چهارم شهریور 1386 هفته چهارم مرداد 1386 هفته اوّل تیر 1386 هفته سوم خرداد 1386 هفته اوّل خرداد 1386 هفته چهارم اردیبهشت 1386 هفته سوم اردیبهشت 1386 هفته دوم اردیبهشت 1386 هفته اوّل اردیبهشت 1386 هفته چهارم فروردین 1386 هفته سوم فروردین 1386 هفته دوم اسفند 1385 هفته اوّل اسفند 1385 هفته چهارم بهمن 1385 هفته سوم بهمن 1385 هفته اوّل بهمن 1385 هفته چهارم دی 1385 هفته دوم دی 1385 هفته اوّل دی 1385 هفته سوم آذر 1385 هفته دوم آذر 1385 هفته اوّل آذر 1385 هفته چهارم آبان 1385 هفته اوّل آبان 1385 هفته چهارم مهر 1385 هفته سوم مهر 1385 هفته دوم مهر 1385 هفته اوّل مهر 1385 هفته چهارم شهریور 1385 هفته دوم شهریور 1385 هفته اوّل خرداد 1385 هفته چهارم اردیبهشت 1385 هفته سوم اردیبهشت 1385 هفته دوم اردیبهشت 1385 هفته اوّل اردیبهشت 1385 هفته چهارم فروردین 1385 هفته سوم فروردین 1385 هفته دوم فروردین 1385 هفته سوم اسفند 1384 هفته دوم اسفند 1384 هفته اوّل اسفند 1384 هفته چهارم بهمن 1384 Links
دلشکسته تنها |