تبليغاتX
۩۞۩●•▪فریاد بی صدا▪•●۩۞۩


۩۞۩●•▪فریاد بی صدا▪•●۩۞۩

عاشقانه.شعر و عکس

esmail

تو بهانة قشنگي كه هميشه زنده باشم

به هواي ديدين تو پر شعر تازه باشم

همه شب به خاطر تو لب پنجره نشستم

كه تو را ببينم اما ز فراغ تو شكستم

شب و روز من تو بودي گل هميشه بهارم

دلم از تو جان گرفته به خدا در انتظارم

همه زندگي برايت غزل و ترانه گفتم

ز خيال سبز رنگت به خدا شبي نخفتم

نظري به اين گدا كن كه به غصه ات دچار است

گل عشق من كجايي كه ... تو بيقرار است 

عزیزم دیوانه وار دوست دارم

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت23:21توسط سیاوش | |

How I needed you
How I grieve now you're gone
In my dreams I see you
I awake so alone

I know you didn't want to leave
Your heart yearned to stay
But the strength I always loved in you
Finally gave way

Somehow I knew you would leave me this way
Somehow I knew you could never.. never stay
And in the early morning light
After a silent peaceful night
You took my heart away
And I grieve

In my dreams I can see you
I can tell you how I feel
In my dreams I can hold you
And it feels so real

I still feel the pain
I still feel your love
I still feel the pain
I still feel your love

And somehow I knew you could never, never stay
And somehow I knew you would leave me
And in the early morning light
After a Silent peaceful night
You took my heart away
All I wished, I wished you could have stay

برای همیشه پیشم بمون

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت0:1توسط سیاوش | |


Darker and darker skylines of red grew my horizon


Darker and darker skylines of red grew my horizon
on the egdes of my vision a giant grimfaced realm...


on the egdes of my vision a giant grimfaced realm...

 قط برای توست این دربه دری

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت23:59توسط سیاوش | |

التماس دستانش.... شرمي پنهان را ، از خواهش چشمانش....مخفي مي كرد....

                    با دستاني لرزان چهره اش را پوشاند....

دختري ...كه تنهايي را زندگي مي كرد و عشق را مي زيست ..... و لبخند را مزه مزه كنان  با تمامي وجود خلق می کرد

                               او نام اهلي را اعتماد كرده بود.....

لبهاي لرزانش را محكم گرفت.... چشمانش را فشرد....تا بي ملاحظه اشكهاي ناخواسته اش ....

                                 اسيدوار نقابش را ذوب نكند.....

تا سكوت مطلق اتاقك خودرواش .... از هق هق گريه هايش مبهوت نشود....

غروري پنهان در اعماق دلش ....فرياد زنان بي اعتنايي را تمنا مي كرد.....

اما لبان لرزان و خاموشش ....

بي صدا..... ترانه اي را هجي وار زمزمه مي كرد....

" گريه نمي كنم نرو..... آه نمي كشم بشين.... حرف نمي زنم بمون..... بغض نمي كنم.... ببين...!!!"

       ..... و گويي كسي بود... كه بي صدا مي مرد.....

                 دختري ...كه تنها مي گريست......

                                      و مردي...!! كه تنها مي رفت....

زير باران..... واژگون در مخوف احساساتي غريب ... به سوي دره اي كه مرگي سرخ را نويد مي داد.....

       3 ماه بعد.... مردي برگشت...... اما 3 ماه قبل... دختري مرده بود.......

بي خداحافظي......بي هيچ سخن.... بي هيچ كلام....شايد از خشمي خاموش....

محكوم شده بود........

تنها..... به جرم... عشقي مبهم و غريب... چشماني خيس.....دلي نگران.... و نگاهي منتظر...

                او مرده بود.....و خاطراتش نيز.....

او در زمانها مدفون بود...و.... چشمانش هنوز... اميدي گنگ را در انتظار... به غم مينشست...

        اميد به مرگ تمامي خاطراتي كه زماني بودنش را سندي بودند....

مرگ لبخندها..مرگ دروغها يي صادقانه....مرگ صداها.... مرگ تنهاييش....مرگ دلتنگي اش....مرگ زندگي اش.....

اما.... اي كاش... اين اميد... نا اميدش مي كرد.....

"دختر هزار لبخند"

 

"de'jeuner du matin"

il a mis le cafe' dans la tasse...

il a mis le lait dans ls tasse de cafe'

il a mis le sucre dans le cafe' au lait....

avec la petit cuiller il a tourne'....

il a bu le cafe' au lait ....et il a repose' la tasse ....

sans me parler....

il a allume' une cigarette ....il a fait des rondes avec la fume'e...

il a mis les cendres dans le cendrier....

sans me parler......

sans me regarder....

il s'est leve....il a mis son shapeau sur sa te^te ....

il amis son manteau de pluie....

parce qu'il pleuvait....

et il est parti.... sous la pluie.....

sans une parole......

sans me regarder....

et moi.... j'ai pris......ma tete dans ma main....

et j'ai pleure'...

"jacques prevert"

"صبحانه "

در فنجانش قهوه ريخت..... در فنجان قهوه اش شير ريخت.... سپس... به شير قهوه اش مقداري شكر اضافه كرد...و با يك قاشق كوچك آنرا هم زد...

او كمي از شير قهوه اش را نوشيد... و بعد فنجان را سر جاي خود گذاشت.....

بدون اينكه به من نگاهي بيندازد.....

سيگاري روشن كرد.... دود سيگار را حلقه حلقه ای بیرون میداد...... خاكستر را در جاسيگاري ريخت...

بي آنكه به من نگاهي بياندازد و حتي "سخني بگويد"

از جايش برخاست ....كلاهش را بر سر گذاشت.... باراني اش را به تن كرد....چون هوا باراني بود....و رفت.... به زير باران....

بدون هيچ سخني..!... حتي مرا نگاهي نكرد....

و من ....... سرم را ميان دستانم گرفتم .... و ... گريستم.......

ترجمه اي آزاد ازشعر صبحانه اي در يك روز صبح اثر بسيار ساده و روان و ماندگار از "ژاك پرور" شاعر فرانسوي ...

 

 

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت22:52توسط سیاوش | |

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت22:49توسط سیاوش | |

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت22:46توسط سیاوش | |

  

عاشق شدم ...

عاشق دختری که صداقت در رفتار و گفتارش موج می زد .

عاشق دختری که هر شب در خواب دنبال اثری از او می گشتم .

عاشق دختری که حرف های عاشقانه اش در وجودم رخنه می کرد .

عاشق دختری که برق دو چشمایش حواس را از هوش و ذهنم می برد .

عاشق دختری که نور سیمای سپیدش عشق را درتمام وجودم تلالؤ می داد .

عاشق دختری که در رویاهایم همیشه دنبال نگاه وصدای از سوی اومی گشتم .

عاشق دختری که حرف هایم را همیشه مانند گوهری دروجودش نگه می داشت .

عاشق دختری که خم ابروان زیبایش مرابه خم کوچه های بی پایان عاشقی می برد .

عاشق دختری که با خنده من می خندید وباگریه من اشک ازگونه هایش جاری می شد .

عاشق دختری که صدایش طنین دل نواز بادبهاری درلابه لای برگ ها رابه یادم می آورد .

عاشق دختری که جا پای قدمهایش را هر کجا می رفتم کنار پاهای خسته ام احساس می کردم .

عاشق دختری که وجودش را هر شب بااینکه خیلی از من دور بود پیش خودم احساس می کردم .

عاشق دختری که حتی با رفتنش هم مرا از عاشقی خسته نکرد و مرا باور دا

اون دخترتویی فرشته مونم .

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت19:22توسط سیاوش | |

http://Mohammad.CaspianBlog.Com 

 

سلام به قلبهایی که 

سلام به قلبهایی که مانند این گل خون گریه میکنند      گریه میکنند  . فرشته نذار از گریه بمیرم.

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت19:19توسط سیاوش | |

 

ah....................

دلم براي کسي(فرشته) تنگ است که درجنوب ترين جنوب با من بود / در شمال ترين شمال با من رفت /

کسي که بي من ماند /کسي که با من نيست //کسی که.............//دگر کافیست

يه چشم هميشه بايد توش اشک باشه ، وگرنه ميسوزه

يه دل هميشه بايد توش غم باشه ، وگرنه مي شکنه

يه کبوتر هميشه بايد عشق پرواز داشته باشه ، وگرنه اسير ميشه

يه قناري بايد به خوش آوازيش ايمان داشته باشه وگرنه ساکت ميشه

يه لب هميشه بايد توش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه

يه صورت هميشه بايد شاد باشه وگرنه به دل هيچ کس نمي چسبه

يه دفتر نقاشي بايد خط خطي باشه وگرنه با کاغذ سفيد فرقي نداره
 
يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل يه کلاف سردرگمه

يه چشم اشک آلود ، يه دل غم آلود ، يه کبوتر عاشق ، يه قناري خوش آواز ، يه لب خندون ، يه 

صورت شاد ، يه جاده با انتها ، يه دفتر نقاشي ، يه قلب پاک، يه ديوار استوار ، فقط يه جا معني ميدن 

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت19:13توسط سیاوش | |

 

رفتي خاطرهاي تو نشسته تو خيالم

بي تو من اسير دست آرزوهاي محالم

ياد من نبودي اما من به ياده تو شكستم

غير تو كه دوري از من دل به هيچكسي نبستم

هم ترانه ياد من باش بي بهانه ياده من باش

وقت بيداري مهتاب عاشقانه ياد من باش

اگه باشي با نگاهت مي شه از حادثه رد شد

مي شه تو آتيشه عشقت گر گرفتنو بلد شد

اگه دوري اگه نيستي نفس فرياده من باش

تا ابد تا ته دنيا تا هميشه ياده من باش

فرشته تا ابد باهاتم و به یادت

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت19:7توسط سیاوش | |

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت1:7توسط سیاوش | |

          

غصه نخور مسافر اينجا ما هم غريبيم
از ديدن نور ماه يه عمره بي نصيبيم
فرقي نداره بي تو بهار مون با پاييز
نمي بيني كه شعرام همه شدن غم انگيز
غصه نخور مسافر اونجا هوا كه بد نيست
اينجا ولي آسمون باريدنم بلد نيست
غصه نخور مسافر فداي قلب تنگت
فداي برق ناز اون چشماي قشنگت
غصه نخور مسافر تلخه هواي دوري
من كه خودم مي دونم كه تو چقدر صبوري
غصه نخور مسافر بازم مي آي به زودي
ما رو بگو چه كرديم از وقتي تو نبودي
غصه نخور مسافر غصه اثر نداره
ز دل تو مي دونم هيچ كس خبر نداره
 غصه نخور مسافر رفتيم تو ماه اسفند
بهار تو بر مي گردي چيزي نمنونده بخند
غصه نخور مسافر تولد دوباره
غصه نخور مسافر غصه نخور ستاره
غصه نخور مسافر غصه كار گلا نيس
سفر يه امتحانه به جون تو بلا نيس
غصه نخور مسافر تو خود آسموني
در آرزوي روزي كه بياي و بموني

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت1:6توسط سیاوش | |

                                             ««« تپش »»»

بین این همه غریبه                   تو به آشنا می مونی

حرفای تلخی که دارم               من نگفته تو می دونی

من پر از حرفای تازه                 عاشق گفتن و گفتن

تو با درد من غریبه                   اما تشنه ی شنفتن

صدای ترد شکستن                 مثل گریه با صدامه

تلخی هق هق گریه               طعم تلخ خنده ها مه

  گرمی دست نوازشگر تو

    مرهم زخمای کهنه منه

   تپش چشمه ی خون تو رگ من

   تشنه ی همیشه با تو بودنه

ململ ابری دستات                پر رحمت مثه بارون

ساکت نجیب چشمات            پر غربت بیابون

واسه این تن برهنه                ناز دست تو لباسه

حس گرم با تو بودن                مثل رویا ناشناسه

مثل حس کردن و دیدن           عاشق منظره هایی

دشمن ساده و پاکه              پرده ی پنجره هایی

گرمی دست نوازشگر تو 

 مرهم زخمای کهنه منه

 تپش چشمه ی خون تو رگ من

تشنه ی همیشه با تو بودنه

تقدیم به تو که بهترینی

به امید دیدار روزی که مال من باشی


+نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت1:5توسط سیاوش | |

Upgrade your
 email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your
 email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your
 email with 1000's of emoticon iconsبگو فقط دوستم داریUpgrade your
 email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your
 email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your
 email with 1000's of emoticon icons

                         بهم نگو عاشقمی

  بگو فقط مال منی                          

                                      بهم بگو دوستم داری                     

 نگو که تنهام میزاری                        

                   بگو فقط منو می خوای    

بگو فقط دوستم داری                 

                  بگو برات هنوز منم  

تک گله باغ اون نگات                  

             بگو که ارزوت منم

                        پاکیه اون نگات منم                                   

                         می خوام که ارزوم بشی

دوست داشتن و یاد بگیری                    

                        فقط با من سر بکنی

فقط واسه من بمونی                        

فقط واسه من بمیری

                            منم میشم نگاه تو

 حرف روی لبای تو                    

                    اون که بی تو میمیره  

            اون که بات جون میگیره                                       

         کاش که باور بکنی              

                      حرفم و از بر بکنی

تا اخر خط خدا                 

                بمونی و بی من نری

بی من بری من میشکنم             

                 خلاصه اخرش بگم اون که ارامشته

اون که می میره برات:فرشته                        

اونم منم سیا  

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت0:59توسط سیاوش | |

 

 

به نام در هم شکننده کاخ جدا یئها

 

خدایا اگر دوست داشتن گناه است پس چرا دوست داشتن را در بین انسانها قرار دادی

 

چرا عشق را با محبت و جدایی را با ترحم و نفرین پایه گذاری کردی .

 

چرا معشوق را تنها دلدار و غمخوار عاشق قرار دادی

 

،چرا معشوق را در شبهایی تنهایی و مستی و

 

 عشق را در آغوش عاشق قرار دادی  

                                              

،چرا لباس معشوق را ساقی تشنگی عاشقی کردی

 

چرا معشوق را چنین دلی بی قرار دادی

 

. چرا زمانه می خواهد دو دلدار ،غمخوار و دو عاشق را از هم جدا کند .

 

عاشقان که در میکده عشق خمار و بی خبر از همه جا در عالم خود هستند

 

ای کاش زمین دهان باز می کرد و مرا می بلعید تا من از همه غم و غصه آزاد می شدم

 

ولی افسوس که معشوق عاشقان من با همه این غمها و سختی ها دوست دارم

 

و فقط تو را باور می کنم و به تو تنها دلدارم اعتماد دارم

 

چگونه فراموش کنم تو را دوست دارم .

 

چگونه فراموش کنم تو را که با خیال زمزمه هایت زسینه ام

 

چگونه فراموش کنم تو را که سایه نگاهت همیشه در خیال من بوده است.

فرشته دوست دارم.

 

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت0:57توسط سیاوش | |

اینو بدون فرشته

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت0:54توسط سیاوش | |

هيچ وقت دل به کسی نبند...

چون این دنیا اینقد کوچیکه که توش دو تا دل کنار هم جا نمیشه..  .

  ولی اگه دل بستی هیچ وقت ازش جدا نشو...  

  چون این دنیا اینقد بزرگه که دیگه پیداش نمی کنی...  

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت0:52توسط سیاوش | |