تبليغاتX
۩۞۩●•▪فریاد بی صدا▪•●۩۞۩


۩۞۩●•▪فریاد بی صدا▪•●۩۞۩

عاشقانه.شعر و عکس

 

مثل پلنگ یک پلنگ زخمی پر وحشت نگاهم

میمرم اما هنوزم دنبال یه جون پناهم

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت18:56توسط سیاوش | |

 او هم چو من عاشق زاری بوده است

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت18:55توسط سیاوش | |

از آتش پرسیدن محبت چیست؟گفت از من سوزان تر است

ازگلپرسیدن محبت چیست؟گفت از من زیبا تر است

ازشمع پرسیدن محبت چیست؟گفت از من عاشق تر است

از پروانه پرسیدن محبت چیست؟از من دیوانه تراست

از حافظ پرسیدن محبت چیست؟گفت محبت یعنی تارو پود زندگی

از خود محبت پرسیدن.چیستی؟گفت نگاهی بیش نیستم

درغرق دل آهی بیش نیستم

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت14:22توسط سیاوش | |

از عذاب رفتن تو می سوزم تو اوج غربت ...

واسه ی بودن با تو ندارم یه لحظه فرصت

اینجا اشک تو چشامو به کسی نشون ندادم

اگه بشکنه غرورم خم به ابروم نمی یارم

وقتی نیستی هر چی غصست تو صدامه ...

وقتی نیستی هر چی اشکه تو چشامه

از وقتی رفتی دارم هر ثانیه از غصه ی رفتنت می سوزم

کاشی بودی و می دیدی چی اوردی به روزم

حالا عکست تنها یادگار از تو

خاطراتت تنها باقی مونده از تو

وقتی نیستی یاد تو هر نفس اتیش می زنه به این وجودم

کاش از اول نمی دونستی من عاشق تو بودم ...

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت14:19توسط سیاوش | |

دلم ميخواد قصه بگم اما نه از اون قصه ها

يه قصه اي که توي اون من باشم و تو و شما

ميخوام ازاون روزي بگم که سردو باروني بودش

اما نگاه ما دوتا بارونو زيبا ميدونست

ميخوام ازاون روزي بگم که در کنار هم بوديمتو پيش من

من پيش تو ميخوام بگم

 

خدا کنه

که مرغ عشق باز بخونه

گلدون مهرو عاطفه نشکنه سالم بمونه

کاش ميتونستيم که بيايم دستامونو به هم بديم

بيايم و با تيشه ي مهر به خار نفرت بزنيم

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت14:17توسط سیاوش | |

 

فرشته

اگه می خوای بدونی چقدردوستت دارم

برو زیر بارون وقطره های بارون و بگیر

اونایی رو که می تونی بگیری تو منو دوست داری و اونایی رو که نمی تونی بگیری من تو رو دوست دارم

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت14:16توسط سیاوش | |

فرشته

باور كن

            در باز و دم زندگي

                                    دم و بازدم‌هايم تكراري شده‌اند

دم‌هايم را

            با تمام سردي و تنهايي فرو مي‌برم

و تنها ياد

            لحظه‌هاي سنگين با تو بودن

                                                 را باز مي‌دمم

باور كن

اگر لحظه‌اي

            فقط لحظه‌اي

                        سنگيني‌ حضورم را براي هميشه

                                                در كنارت لمس‌ كنم

دمي را با درك تمامي زيبايي‌ها

                                    فرو خواهم برد

                                                كه بازدمي نخواهد داشت.

 

در گذر از هر گذری
خبر نبود از خبری
نه زنده بود زندگی
نه مرگ را بود اثری
نه ارزش گلایه ای
نه فرصتی به چاره ای
چه میتوان دوا نمود به قلب پاره پاره ای

باورم نمی شه دستات توی دست من نباشن

رو در و ديوار خونه گرد تنهايی بپاشن...

تو همونی که می گفتی تو دنيام هيش کی مثل من پيدا نمی شه...

تو همونی که می گفتی قلبم مال تو باشه واسه هميشه...

باورم نمی شه چشمات بره مال ديگرون شه...

با غريبه اشنا شه...با غريبه مهربون شه!

اجازه هست خيال كنم تا آخرش مال منی؟

خيال كنم دل منو با رفتنت نمي شكني

 
 

اجازه هست خيال كنم بازم مياي مي بينمت؟
 
با اون چشاي مهربون دوباره نگام می کنی

تقديم به عروس شبهای مهتابی

.......................

پرستوی فراری از شبم

                            يک امشب مهمان اين ديارم

چو ماه از پشت خرمنها بر ايد

                     به ديدارم بيا ٬چشم انتظارم

مستیم و مستی ما از جام عشق باشد

 زین نام اگر برآریم از نام عشق باشد

 روزی که کشته گـــــردم در آستانه او

 تاریخ بهترینم ایـــــــام عشــــــق باشد

به ديدارم بيا هر شب

در اين تنهايی تنها و تاريک خدا مانند

دلم تنگ است

بيا ای روشن ای روشنتر از لبخند

شبم را روز کن در زير سرپوش سياهی‌ها

دلم تنگ است.

بيا بنگر چه غمگين و غريبانه

در اين ايوان سرپوشيده وين تالاب مالامال

دلی خوش کرده‌ام با اين پرستوها و ماهی‌ها

و اين نيلوفر آبی و اين تالاب مهتابی .

.... شب افتاده است و من تنها و تاريکم .

و در ايوان من ديريست

در خوابند

پرستوها و ماهی‌ها و آن نيلوفر آبی

بيا ای مهربان با من !

بيا ای ياد مهتابی !

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت14:9توسط سیاوش | |

+نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت14:54توسط سیاوش | |

اگه ...

اگه روزی به تو برسم

تمام سعی خودم رو برای حفظ تو خواهم کرد

فرشته

+نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت14:42توسط سیاوش | |

بيم از حصار نيست

 که هر قفل کهنه را

با دستهاي روشن تو

 ميتوان گشود

+نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت14:35توسط سیاوش | |

تو عزيزي برايم ، تو بهتريني برايم آري تو آغازي برايم ، تو طلوع سحرگاهي برايم تو هماني كه من مدتها آرزويش را داشتم كه در قلبم بنشيند تو مانند چشمه اي در دل كوه مي باشي كه در دلم مي جوشي با آن وجود پر از عشق و محبتت… تو همان قبله اي ، قبله اميد و خوشبختي در برابرت سجده ميكنم اي قبله اميد من تا اميد هايم زنده شوند پيش تر ها به خوشبختي اميدي نداشتم ، اما با آمدنت و طلوع زيبايت در آسمان دلم اميدهايم همه در دلم زنده شدند و آفتاب خوشبختي از سوي تو در دلم

+نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت14:34توسط سیاوش | |

در جوی زمان ‘ در خواب تو می رویم.

 

سیمای روان ‘ شبنم افشان تو می شویم.

 

پرهایم ؟ پر پر شده ام.چشم نومیدم ‘ به نگاهی تر شده ام

 

و در آن سوی نگاه ‘ چیزی را می بینم ‘ چیزی را می جویم.

 

سنگی می شکنم. رازی با نقش تو می گویم

 

برگ افتاد نوشم باد: من زنده به اندوهم ! ابری رفت

 

من کوهم : می پایم. من بادم : می پویم.

 

در دشت دگر ‘ گل افسوسی چو بروید ‘ می آیم ‘ می بویم.

 

گویند خدا همیشه با انسان است............... ای غم ! نکند تو خدایی؟!

+نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت14:32توسط سیاوش | |

فرشته

اگر بینم که غمگینی چنان فریاد خواهم زد که تا عرش الهی را بلرزاند.

 

 اگر بینم که غمگینی نگاهت سرد و خاموش است روم پیش خدا خواهم

 مرا زندانی زندان غمهای جهان سازد.

 

و تو را آزاد گرداند اگر بینم که غمگینی ز چشمان سیاهت اشک می بارد.

 

 روم در قعر جنگلهای بی پایان به عمق سرد دریاها کلید رمز خوشبختی

 دنیا را بدست آرم که تو لبخند شادی را به لب آری

+نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت14:30توسط سیاوش | |

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

    دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی

         دایم گل این بستان شاداب نمی ماند

             دریاب ضعیفان را در وقت توانایی

                 دیشب گله زلفش با باد همی کردم

                     گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی

                         یارب به که شاید گفت این نکته که در عالم

                            فرشته  به کس ننمود آن شاهد هر جایی

                                 ای درد توام درمان در بستر ناکامی

                                     وی یاد توام مونس در گوشه تنهایی

                                        زین دایره فرشته خونین جگرم می ده

                                           تا حل کنم این مشکل در ساغر الهی

+نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت14:29توسط سیاوش | |

فرشته

گفتم ابری ٬ نباریدی ***** گفتم آفتابی ٬ نتابیدی

گفتم زیبایی ٬ صورتت را پنهان کردی ***** گفتم مهربانی ٬ لطفت را دریغ کردی

گفتم اشکی ٬ چشمانم را بستی ***** گفتم شیرینی ٬ زبانم را بریدی

گفتم آشکاری ٬ پنهان شدی ***** گفتم همیشه با منی ٬ راهی شدی

دیگر چیزی برایم نماند ***** نه برای گفتن ٬ نه برای ماندن

اینبار با تو .!.حرف زدن با تو ٬ گوش دادن با من

بگو ابرم ٬ تا ببارم ***** بگو آفتابم ٬ تا بتابم

بگو زیبایم ٬ تا رخ بنمایم ***** بگو مهربانم ٬ تا عطا کنم

بگو!!! ................ اینبار فقط بگو !!!!!

 

+نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت14:25توسط سیاوش | |

امروز سرنوشت به من آموخت که بدیها بسیار شبیه خوبیها هستند ٬

امروز سرنوشت به من آموخت که زشتیها بسیار شبیه زیباییها هستند ٬

امروز سرنوشت به من آموخت که نا مردان بسیار شبیه مردان هستند ٬

امروز سرنوشت به من آموخت که از وفا تا جفا فقط یک پله فاصله است ٬

امروز سرنوشت به من آموخت که از صعود تا سقوط فقط یک پله فاصله است ٬

امروز سرنوشت به من آموخت که از جوانمردی تا نا جوانمردی فقط یک پله فاصله است ٬

امروز آموختم همه چیز را با علم نمی توان آموخت ٬ آموختم که انسانها همانند تئوریهای علمی عمل نمی کنند ٬ آموختم برای شناخت انسانها باید علمی دگر داشت ٬باید عینک انسان شناسی داشت ٬ آموختم که گاهی تجربه ها دری تازه به روی سرنوشت باز می کنند٬ آموختم که گاهی هم باید با چشم بسته به دنیا نگریست. اگر عمری باقی باشد ٬ عهد کرده ام که با چشمان بسته ادامه دهم تا هیچگاه از مسیر مستقیم بیرون نیایم  ٬ تا هیچگاه نامردی را با مردی اشتباه نگیرم  ٬ تا هیچگاه جفا را با وفا عوض نکنم ٬ تا هیچگاه از مسیر صعود در مسیر سقوط قرار نگیرم .

از هم اکنون چشمانم را می بندم.                                      

+نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت14:22توسط سیاوش | |

+نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت14:20توسط سیاوش | |

 گویند که لحظه است روئیدن عشق؟آن لحظه هزاران بار تقدیم تو باد

اگه عاشق شدن یک گناه است؟دل عاشق شکستن صدگناه است

+نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت14:19توسط سیاوش | |

عشق

سيه چشمي به كار عشق استاد 

 درس محبت ياد مي داد

مرا از ياد برد آخر ولي من

بجز او عالمي را بردم از ياد 
 

حاصل عشق

يك لحظه نشد خيالم آزاد از تو

يك روز نگشت خاطرم شاد از تو

داني كه ز عشق تو چه شد خاصل من

يك جان و هزار گونه فرياد از تو 

عشق

عشق هرجا رو كند آنجا خوش است

گر به دريا افكند دريا خوش است

گر بسوزاند در آتش دلكش است اي

 خوشا آن دل كه در اين آتش است

تا بيني عشق را آيينه وار آت

شي از جان خاموشت برآردهر

 چه مي خواهي به دنيا نگر د

شمني از خود نداري سخت تر

عشق پيروزت كند بر خويشتن

عشق آتش مي زند در ما و من

عشق را درياب و خود را واگذار

تا بيابي جان نو خورشيدوار

عشق هستي زا و روح افزا بود

هر چه فرمان مي دهد زيبا بود 
 

  از صداي سخن عشق 

زمان نمي گذرد عمر ره نميسپرد

صداي ساعت شماطه بانگ تكرار است

نه شب هست و نه جمعه

نه پار و پيرار است

جوان و پير كدام است

 زود و دير كدام است

اگر هنوز جوان مانده اي به آن معناست

كه عشق را به زواياي جان صلا زده اي

ملال پيري اگر ميكشد تو را پيداست

كه زير سيلي تكرار

دست و پا زده اي

زمان نمي گذرد

صداي ساعت شماطه بانگ تكرار است

خوشا به حال كسي

كه لحظه لحظه اشت از بانگ عشق سرشار است
 

+نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت14:17توسط سیاوش | |

       

+نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت14:12توسط سیاوش | |

+نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت12:13توسط سیاوش | |


ادامه مطلب

+نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت12:12توسط سیاوش | |

+نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت12:9توسط سیاوش | |


ادامه مطلب

+نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت12:6توسط سیاوش | |

من ازین پس به همه عشق جهان میخندم

 

به هوس بازی این بی خبران میخندم

 

هرکه آرد سخن از عشق به آن میخندم

 

خنده من از گریه غمگین تر است

 

کارم از گریه گذشته است به آن میخندم

 

 

 

+نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت14:54توسط سیاوش | |

+نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت14:23توسط سیاوش | |

+نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت14:21توسط سیاوش | |

+نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت14:20توسط سیاوش | |

+نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت14:19توسط سیاوش | |

+نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت14:18توسط سیاوش | |

                                                                       

 

 

                           چشم انتظار من باش تنها تو یار من باش

                            ای  اخرین  امیدم ای  نازنین  ترین  یار

                           چشم انتظار من باش من زنده ام به یادت

                            ای  مهربون  عاشق  تنها  به شوق دیدار

                           عاشق  تر از همیشه  ماندی  در  انتظارم

                           چون سایه لحظه لحظه تو بودی در کنارم

                           نامی  دگر  به  جز تو  با قلبم  اشنا  نیست 

                           یک  لحظه خاطراتت از خاطرم جدا نیست

                           چشم  انتظار من باش  تنها  تو یار من باش

                           ای  اخرین  امیدم   چشم  انتظار  من   باش

                           در خاطرت  نگهدار عهدی  که  با  تو  بستم

                           من  که  غرور خود را  در پای  تو  شکستم

                           ای  تو  همیشه   با  من ,  من  با   تو  هستم

                            بی تاب  و  بی قراره  این  قلب  عاشق  من

                            ای هم نفس  چه  زیباست  با تو  نفس کشیدن

                                 عاشق تر  از همیشه  به  تو  رسیدن

                             چشم  انتظار  من باش  تنها تو  یار  من باش

                             ای   اخرین    امیدم   ای   نازنین ترین   یار

                             چشم  انتظار  من باش  من زنده ام  به  یادت

                             ای  مهربون  عاشق  چشم  انتظار  من   باش                           فرشته با تمام وجودم دوست دارم

+نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت14:0توسط سیاوش | |

 

    در این لحظات در درونم عطشی است

       هم خسته ام و هم کمی ساکت

    صبح  نمی شود در قلبم درد یار است

  هم دل تنگ هستم هم کمی دل شکسته

    هر چه می شود روحم سیر نمی شود

     اگر چشمهایم ببینند قلبم نمی فهمد

           هر جدایی یک دردسر است

         در این رفتن پایانی ندارم ای یار

               اما اگر چه از من دوری

          دوستت دارم اگر چه بر نگردی

    خودت میدونی که چگونه منتظرت هستم

   بعضی وقتها چشم هایم پر از اشک میشود

     گاه می ایستد و گاه سرازیر می شود

   در دلم حرفها ویران می شود و گریه میکنم

         و اشک های من نمایان می شود

       هر چه میشود روحم سیر نمی شود

       اگر چشمهایم ببینند قلبم نمی بیند

           هر جدایی یک درد سر است

         در این رفتن پایانی ندارم  ای یار

                اما گر چه از من دوری

           دوستت دارم اگر چه بر نگردی

      خودت می دانی چگونه منتظرت هستم

 

+نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت13:56توسط سیاوش | |

دلم کافر شد و گفتم خدا تو!

بهشت و زندگانی را صفا تو

غم بنهان خود را با که گويم

تو با من بی منو من بی تو با تو!!!!؟؟؟؟؟

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت23:54توسط سیاوش | |

 پرسید: بگو ازش چی میدونی؟

گفتم: لباش خیلی ناز بود

گفت: می تونی بگی مثل چی بود؟

گفتم: نرم و ناز مثل لبای ناز.

پرسید: چه حالت خاصی داشت؟

گفتم: موهاش آویزان و لخت بود.

گفت: موهاش چه رنگی بود؟پوستش چه جوری بود؟

گفتم: داره یادم میاد! عطر مخصوصش!

پرسید: چه عطری ؟

گفتم: مثل بوی موهای زنای دیگه!

پرسید: تو کجا بودی که گمش کردی؟

گفتم: نزدیکتر از الآن به کسی که جلوم نشسته ، یه بار به لباش یه بار به چشاش..

پرسید: چشاش ؟! چشاش چه جوری بودن؟!

گفتم: دو تا بودن، جفتشم سیاه.

گفت: چرا سیاه شده بودن؟! روزگار سیاشون کرده بود؟!

گفتم: تنها بارون بوسه های اونه که مثل چکش می مونه..

عطر نفسهاش..

گفت: دیگه بسه ! بلند شد و گفت تو این دنیا کسی رو با اون مشخصاتی که تو دنبالشی نمی شناسم

                                                   ---------------------------------------------

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت23:53توسط سیاوش | |

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت23:51توسط سیاوش | |

حتی برای نگاه کردن قانون وضع می کنند

طفلکی چشمها

که برای بیان یک دوست داشتن ساده،

هزار بار این پا و آن پا می کنند و بعد…

چه راحت متهم می شوند

طفلکی… این چشمها

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت23:50توسط سیاوش | |

                                                               

!!و ای خدای من......

 ذات تو عشق است ... صورت تو عشق است

رنگ و جان مایه تو عشق است

و جان من کتابی است که

پیام عشق را در ان تحریر کرده ای

تا زنده باشم ...

به یاد عشقمان اشک خواهم ریخت

به یاد مرگ خاطره هایمان سوگواری خواهم کرد

برای رفتنت سیاه خواهم پوشید

تا زنده باشم گریه خواهم کرد

به یاد لحظه هایی که عاشقانه و پاک رفتند...

 

من به چشمان تو ميانديشم و به شهري که تو را به چراغاني شبهاي

بهاري بخشيد من به تکرار تو مي انديشم که شکستي در من که

شکستم در خويش

 

آن لحظه که از نیاز انسان دارد نکم از هوای حیوان

یک دانه ی گندم طلایی ازتشت طلا گرانبهاتر

در حادثه های ناگهانی سالم ز مریض مبتلاتر

آسوده مباش که بی نیازی یک آن دگر پر از نیازی

آنجا که تو فرعون زمانی در تیر رس باد خزانی

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت23:38توسط سیاوش | |

 لحظاتی را طی کردیم تا به خوشبختی برسیم ، اما وقتی رسیدیم

فهمیدیم خوشبختی همان لحظات بودلحظات تلخ زندگی می دانی کدام است؟

لحظه ی خداحافظی، لحظه ی وداع با عزیزان

اما تلخ تر از آن لحظه ی آشنایی ست،

لحظه ی با هم بودن ها،

زیرا که آشنایی سر آغاز جدایی ست...

 

روی هر گلبرگی روی هر شاخه گلی

رنگ زیبایی محبت پیداست

هر سرایی که در آن خوبی هست

عشق حتما آنجا ست

همه عاشق باشیم

عشق را هدیه کنیم

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت23:37توسط سیاوش | |

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت23:36توسط سیاوش | |

 قلب ستاره اي ست ستاره اي پرنور، که برايم هر لحظه چشمک ميزند و من وابسته ام به لحظه لحظه چشمک ستاره ام سينه ام پر است از نور نور يک ستاره، يک ماه و يا يک خورشيد..... که خاموش شدن هر کدامشان يعني پايان زندگي ام........ اي تو که قبل از همه چيز به تو وابسته ام اي که چشمک ستاره ام به تو وابسته است و نور دلم با تو روشن است روشنم بدار مثل هميشه -مثل خورشيدت......

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت23:34توسط سیاوش | |

تو از جنس نوري تو را مي شناسم شميم حضوري تو را مي شناسم تو از جنس باران تو از جنس دريا تو عشقي تو شوري تو را مي شناسم براي گذشتن از احساس پوچي تو رمز عبوري تو را مي شناسم هميشه براي غم و غصه هايم تو سنگ صبوري تو را مي شناسم تو از وسعت سبز آئينه هايي تو از جنس نوري تو را مي شناسم تقديم به تو اي عزيز...

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت23:32توسط سیاوش | |

اينو از تو سينم در آوردم . مال تو ... بگيرش.

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت23:20توسط سیاوش | |

بیا و بهم بگو که ...

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت23:17توسط سیاوش | |

چشم ها بهر تماشاست

اگر بگذارند

و تماشای تو زیباست

اگر بگذارندبهر تماشاست

اگر بگذارند

و تماشای تو زیباست

اگر بگذارند

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت23:6توسط سیاوش | |

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت23:1توسط سیاوش | |

شب یا روز

کدامیک بهتر است؟؟؟

چه بگویم

اما می دانم که هر دو بی ارزشند

آنگاه که تو کنارم نیستی

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت22:56توسط سیاوش | |