تبليغاتX
۩۞۩●•▪فریاد بی صدا▪•●۩۞۩


۩۞۩●•▪فریاد بی صدا▪•●۩۞۩

عاشقانه.شعر و عکس

 

كاش از عشق تو می مردم ، كاش می مردم و ديگر كسی نگاه عاشقانه ای

 به من نمی كرد… ديگر نميخواهم كلمه دوستت دارم را از كسی به جز تو

بشنوم ، دوست دارم تنها تو مرا دوست داشته باشی… كسی به جز تو لايق

 من نيست ، من تنها ميتوانم با تو زنده بمانم… ديگر نميخواهم چشمی به

من با احساس عاشقانه نگاه كند !… من نميخواهم جز تو به كسی نگاه

بيندازم و عشق بورزم….! كاش از عشق تو می مردم ، كاش می مردم تا با

دلی عاشق ، آن هم عاشق تو از دنيا بروم…!

اگه روزی دل من به جز تو عاشق كسی ديگر شد آن زمان بدان كه ديگر پايان

زندگی من است و پايان داستان عشق…!

كلمه دوستت دارم كه از زبان من بلند می شود تنها برای تو است … من به

جز تو به كسی ديگر اين كلمه را نخواهم گفت ، بگذار حسرت كلمه دوستت

دارم از طرف من در دل همگان بماند ، تا همه بفهمند من تنها عاشق تو می

باشم…!

بگذار همه حسرت مرا بكشند ، و تو نيز در مقابل حسرت ديگران به من افتخار

 كن! افتخار كن چنين عشق و همدمی نصيبت شده است ، عشقی كه تا ابد

 خواهد ماند…

من مغرور شده ام ، مغرور عشقی كه به تو می ورزم شده ام، غرور من به

خاطر عشق بيش از حد نسبت به تو می باشد … غروری كه پايانش رنگ آغاز

زندگی است…

آهای عزيز من  به عشق من افتخار كن ،چون كه ميان اين همه

عاشقانی كه  ديدم تو را برای همدم و عشق زندگی ام انتخاب كرده ام

چون تو لايق آن هستی…! دوستت دارم تا آخرين نفس.........!

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت15:46توسط سیاوش | |

 خواد رنگ بردارم و روی تنهاییهام یه کبوتر بکشم
یه کبوتر که تا منو ببره جایی که دیگه تنها نباشم
دیگه دلتنگ نباشم
نمی خوام خیلی دور باشه
جایی رو که می خوام برم خیلی دور نیس
همین نزدیکی هاس
می خوام منو ببره پیش اونی که وجودش برام پر معناس
پیش کسی که تمام تنهاییهام واسه اونه
پیش کسی که تمام دلتنگیم واسه اونه
کبوتر من، منو ببر به اوج خواستن، ببر پیش کسی که می دونه خیلی دوسش دارم

 پروردگارا مرا متوجه کن تا هرچه را تو دير ميخواهي ، زود نخواهم و هر چه را تو زود ميخواهي دير نخواهم

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت15:44توسط سیاوش | |

فقط به خاطر ........

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را. شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.


انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند. از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود. آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را. و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده

بود 

نوشته شده در

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت15:42توسط سیاوش | |

Image hosting by TinyPic

 اهنگ عشق را باید با جگر سوخته ساخت

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت15:29توسط سیاوش | |

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد تو و من برود...

+نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت19:32توسط سیاوش | |

دو دوست با پاي پياده از جاده اي در بيايان مي گذشتند. آن دو در نيمه هاي راه بر سر موضوعي دچار اختلاف نظر شدند و به مشاجره پرداختند و يكي از آنان از سر خشم، بر چهره ديگري سيلي زد.

دوستي كه سيلي خورده بود سخت دل آزرده شد ولي بدون آنكه چيزي بگويد بر روي شن هاي بيابان نوشت: «امروز بهترين دوست من، بر چهره ام سيلي زد».

آن دو در كنار يكديگر به راه خود ادامه دادند تا آنكه در وسط بيابان به يك آبادي كوچك رسيدند و تصميم گرفتند قدري بمانند و در بركه آب تني كنند.

اما شخصي كه سيلي خورده بود در بركه لغزيد و نزديك بود غرق شود كه دوستش به كمك شتافت و نجاتش داد. او بعد از آنكه از غرق شدن نجات يافت، بر روي صخره سنگي نوشت: «امروز بهترين دوستم جان مرا نجات داده».

دوستي كه يكبار بر صورت او سيلي زده و بعد هم جانش را از غرق شدن نجات داده بود پرسيد: «بعد از آنكه من با حركت قلبم ترا آزردم، تو آن جمله را بر روي شنهاي صحرا نوشتي اما اكنون اين جمله را بر روي صخره سنگ حك كرده اي، چرا؟»

و دوستش در پاسخ گفت: «وقتي كه كسي ما را مي آزارد بايد آنرا بر روي شن ها بنويسيم تا بادهاي بخشودگي آنرا محو كند، اما وقتي كه كسي كار خوبي برايمان انجام ميدهد ما بايد آنرا بر روي سنگ حك كنيم تا هيچ بادي هرگز نتواند آنرا پاك نمايد».

 

+نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت19:29توسط سیاوش | |

توبه می کنم

 

 دیگر کسی را دوست نداشته باشم

 

حتی به قیمت سنگ شدن

 

توبه می کنم دیگر برای کسی اشک نریزم

 

حتی اگر فصل چشمانم برای همیشه زمستان شود

 

چشمانم را می بندم

 

توبه می کنم دیگر دلم برایت تنگ نشود

 

حتی چند لحظه (!) قول می دهم

 

نامت را بر زبان نمی آورم

 

لبهایم را می دوزم

 

توبه می کنم دیگرعاشق نشوم

 

قلبم را دور می اندازم

 

برای همیشه

 

و به کویر تنهایی سلام می کنم...

 

Image hosting by TinyPic

 

            گفته بودم که اگر بوسه دهم توبه کنم
 
                                                       که دگر بار از اين گونه خطاها نکنم
 
           بوسه را داد چو برداشت لبش از لب من
 
                                                      توبه کردم که دگر توبه بيجا نکنم

 


این یه یادگاری فراموش نشدنی برای من از گربه سیاه است

 

+نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت19:12توسط سیاوش | |

 

یا من معنای این زندگی را نمی فهمم یا آدمها همه کور و ابله شدند !...

 

باور کنید حوصله ام را سر می برند ، بدتر از آن وقتی آدمها از عشق حرف می زنند حالم به هم می خورد!...

 

به هر کس می رسند از عشق آسمانیشان داستانسرایی می کنند اما خدا می داند وقتی به مقصود خودشان رسیدند آن عشق آسمانی به کجا فرار می کند !

 

شما فکر نمی کنید این آدمها ، عشق را هم تا مرز ابتذال پیش برده اند؟...

 

آیا این عشق همان کیمیای سعادتی است که حافظ عزیز ما از آن سخن می گوید؟...

 

خدایا به من کمک کن تا این عشقهای عصر زمونه ای که در آن زندگی می کنم بیشتر بشناسم و بشریت حاضر را بیشتر ناله و نفرین بکنم !...

 

بشریت دارد تاوان بسیار سهمگینی برای احساسات دروغینش می پردازد !

 

هر عشقی که با دروغ و ریا و تزویر عجین شده باشد باید با خون گوینده اش قصاص شود !

 

نمی توان و نباید اجازه داد عشق مقدس و آسمانی , این هدیه بزرگ و طلائی خداوند به بشریت ، با دروغ آلوده شود تا فقط تنی طعمه تن دیگر شود !

 

                      

              

+نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت19:7توسط سیاوش | |