تبليغاتX
۩۞۩●•▪فریاد بی صدا▪•●۩۞۩


۩۞۩●•▪فریاد بی صدا▪•●۩۞۩

عاشقانه.شعر و عکس

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت10:38توسط سیاوش | |

در مقامی که صدارت به فقیران بخشند        

چشم ان دارم که به جاه از همه افزون باشی

در ره منزل لیلی که خطرهاست در ان

شرط اول قدم انست که مجنون باشی

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت10:19توسط سیاوش | |

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت12:4توسط سیاوش | |

 

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت12:2توسط سیاوش | |

http://files.myopera.com/aminiasl/files/Gole-Man.jpg

+نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت19:24توسط سیاوش | |

+نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت16:25توسط سیاوش | |

+نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت14:30توسط سیاوش | |

دلش خون بود و پنهان گريه مي كرد

 لبش چون بسته بود خندان گريه مي كرد

 براي انكه اشكش را نبينم

 هميشه زير باران گريه مي كرد

+نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت14:28توسط سیاوش | |

عاشقانه و از پس کدامین نگاه جداییت را باور کنم

+نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت14:23توسط سیاوش | |

تو كه اینجا باشی , دنیا سهم من میشه همیشه
روزای افتابی من با تو كه ابری نمیشه
بی خیال از اینجا رفتی , پشت سر نگاه نكردی
تو دلت نگفتی پس اون همه خاطره چی میشه
اگه مهربون می موندی دیگه تنها نمی موندم
خودمو پیدا می كردم , توی شب جا نمی موندم
لااقل یه بر بی انصاف , یه سلامی یه كلامی
كاشكی همون لحظه ی اول نامه هاتو می سوزندم
گوش بده به حرفام امشب اگه خوابی یا كه بیدار
این جدایی تا ابد نیست , برو به امید دیدار
اگه یه روزی دل تو تنگ گریه های من شد
بعد یه عمر كنج حسرت زیر سایه ی سپیدار

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت13:22توسط سیاوش | |

سلام به همه دوستان

به علت ف - ی - ل - ت - ر شدن سایت بعضی از عکسها که در بلاگ گذاشتم ، عکسها باز نمیشن .

برای دیدن عکسها باید از ف - ی - ل - ت - ر شکن استفاده کنید .


+نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت12:53توسط سیاوش | |

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت11:2توسط سیاوش | |

+نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت10:57توسط سیاوش | |

+نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت18:56توسط سیاوش | |

+نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت18:54توسط سیاوش | |

+نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت18:53توسط سیاوش | |

+نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت18:52توسط سیاوش | |

ژ

                                        آسوده دلان را غم شوریده سران نیست       

                                           ین طایفه را غصه ورنج دیگران نیست

                                          ای همسفران باری اگر هست ببندید

                                          ین ملک اقامتگه ما رهگزران نیست

+نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت16:58توسط سیاوش | |

نگاهم یاد باران کرده امشب        

          مرا در سر گریان کرده امشب

                      غم و فریاد من از این و ان نیست     

                               دلم یاد یاران کرده امشب

+نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت18:6توسط سیاوش | |

+نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت18:2توسط سیاوش | |

زندگی را هر کسی غمی شاید    ولی داغ غم مارا هرگز

 

 

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت15:4توسط سیاوش | |

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت13:13توسط سیاوش | |


خانه ی دوست کجاست؟؟؟
فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت
به تاریکی شعر ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت
نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است
خانه ی دوست کجاست؟
میروی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دوقدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و تورا ترسی شفاف فرا می گیرد

...

+نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت13:32توسط سیاوش | |

خدایا سکوت امشب چه سنگین است

دیر زمانی است از ترس قلم به دست نمیگیرم تا نکند بغض ام بشکند و بگویم اینهمه حرف نگفته را...

خدایا نمیدانم تا کی هستم ولی وقت رفتن کاری کن با رضایت از خویشتن از این خاک کوچ کنم

اگر زندگانیم در گرو مهر توست مرا از عشق خود سیراب کن که سخت درگیر تکرار بودنم.

بی دعوت که به خانه ات نیامدم تو خود مرا خواندی و من چه دیر لبیک گفتم.

کلید در خانه ات همیشه در چشمان من بود و من غافل از رحمت تو نیافتم که اشک چه زلال است...

و نور...نوری که در نهایت زیبایی کور سوی چشمانم را میگیرد و مرا بینا میکند به دیدن جمال تو...

نوری برای لمس لبخند مهربانت ک چه زیبا دنیا را در برابر چشمانم حقیر و بی مقدار میکند.

و تو ای صاحب لحظه های تنهایی ام...

تمام هستی ام فدای قدمهایت،چه می شود یکبار به کلبه ی تنهایی ام سر بزنی؟

چقدر من خوش خیالم.آخر کجای این خانه ی سرد و تاریک و غم زده مهیای قدمهای توست...

بیا و مرا از تمام لحظات ناپاک این تفکرات وهم آلود نجات بده،که من خسته از فراموشی ام.

فراموش نمودن کودکیم که چه ساده می بخشیدم،چه ساده لبخند می زدم و چه ساده زندگی می کردم.

آخر تمام آنچه را در بهشت ارزانی روحم کردند در کوچه های تاریک این زمانه به تاراج رفته...

کی می شود از این خیال خسته به خودی رسم که شایسته پرواز است نه بایسته تنهایی...

خدایا ساده بگویم،مرا توان آن نیست که بخواهم بار اینهمه دلتنگی را بر دوش قلم نگارم

تنها بدان که...

دوستت دارم،همین...

+نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت13:30توسط سیاوش | |

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت18:2توسط سیاوش | |

 

هزاران سال دیگه رنگ بهار همینه

 

هزاران سال دیگه تابستون در کمینه

 

خورشید همین خورشید و زمین همین زمینه

 

باروون هزاران ساله از آسمون می باره

 

پاییز همون پاییز و بهار همین بهاره

 

تن ِ منه که خسته ست

 

این رسم روزگاره

 

ماه این دور ِ  سر گردوون

 

اون فانوس آسمون

 

هزاران سال دیگه شبگرد آسمونه

 

گاهی پیدا و گاهی پشت ابرا پنهونه

 

هزاران سال دیگه رنگ بهار همینه

 

هزاران سال دیگه تا بستون در کمینه

 

خورشید همین خورشید و زمین همین زمینه

 

 باروون هزاران ساله از آسمون می باره

 

پاییز همون پاییز و بهار همین بهاره

 

 تن ِ منه که خسته ست

 تن ِ منه که خسته ست

 تن ِ منه که خسته ست

 تن ِ منه که خسته ست

 تن ِ منه که خسته ست

 تن ِ منه که خسته ست

 تن ِ منه که خسته ست

این  رسم روزگاره

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت17:51توسط سیاوش | |


حرفهایی هست برای گفتن
       
               که اگر گوشی نبود نمی گوییم !

و حرفهایی هست برای نگفتن 
 
               که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند !

حرفهای خوب و ماورایی همین هایند .

               و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرفهایی است که برای نگفتن دارد .

حرفهای بیقرار و طاقت فرسا که همچون زبانه های آتشند ...! 

               

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت9:12توسط سیاوش | |

عشق

با هزار و يک ترفند شاخه گلي مصنوعي را در ميان گلهاي شاداب گلدانت پنهان کردم، و در دفتر خاطراتت نوشتم: «تو را دوست دارم، خواهم داشت تا زماني که آخرين گل پژمرده شود...»

mahan_online

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت8:57توسط سیاوش | |

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت8:54توسط سیاوش | |

تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم

شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم

تو کیستی که من از موج هر تبسم تو

بسان قایق سر گشته روی گردابم

من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه

چه کرد با دل من آن نگاه شیرین آه

تو دور دست امیدی وپای من خسته است

چراغ چشم تو سبز است وراه من بسته است

تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه

چه آرزوی محالی است زیستن با تو

مرا همین بگذارند یک سخن با تو

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت15:24توسط سیاوش | |